كازابلانكاي جديديد كه مي بينيد، نتيجه محبت و لطف بسيار آقاي احمد اسماعيل زاده (سايت شمالگان) است كه به واسطه لطف دوستي ديگر با ايشان آشنا شدم. آقاي اسماعيل زاده با وجود گرفتاري كاري، در اسرع وقت و با همدلي بسيار مسئوليت و زحمت انجام اين تغييرات اساسي را به عهده گرفتند. از لطفشان بسيار ممنونم، پيشنهاد مي كنم حتما به سايتشان برويد و ساير وبلاگ ها و سايت هايي را هم كه طراحي كرده اند، تماشا كنيد. به شكلي حرفه اي و هوشمندانه، ساختار هر سايت با حال و هواي مضامينش هماهنگ است، و هيچ دو طرحي هم شبيه هم نيست. ضمنا، سرشان هم بسيار شلوغ است و خلاصه صف سفارش دهندگان را به هم نزنيد!
سور افتتاح اين دكوراسيون تازه هم ترجمه داستاني از بارتلمي است كه تا به حال جايي چاپش نكرده ام. چند داستان كوتاه و جديد ديگر هم از او ترجمه شده اند، بشيتر به بهانه نامه پرمهر دوستي ناديده كه شعله چراغ ترجمه هاي ديگر از او را دوباره بالا كشيدند. مجموعه سومي از بارتلمي؟ الان مطمئن نيستم اما اميدوارم. داستان حاضر با عنوان خداحافظي، داستاني صرفا بر مبناي ديالوگ است و نمونه درخشاني از كش مكش و اوج و فرودي است كه با كلام پيش مي رود. دو كاراكتر اين داستان كوتاه، در آثار ديگري از بارتلمي هم ظاهر مي شوند، انگار شخصيت هاي يك رمان، اما هر داستان ماهيتي كاملا مستقل دارد. طنز پنهان داستان را هم خيلي دوست داشتم. باقي تحليل ها با شما.
خداحافظي
- خب مگي، بالاخره تو اين كنسرواتوار كوفتي پذيرفته شدم.
- آره هيلدا، حيرت كردم وقتي خبرا رو شنيدم. حيرت كردم.
- - يك نامه رسان باشكوه، سواره، آمد. و گفت كه من آخرش پذيرفته شدم.
- خب هيلدا، به نظرم اون ها بايد معيارها و اين چيزاشونو تغيير داه باشند.
- سرتاپا نقره اي پوشيده بود و كلاهش يك پر سفيد بدون لك داشت. كلاهش رو برداشت و تو هوا تاب داد و تعظيم كرد.



