ازوپ مدرن!

با افسانه های کهن ازوپ اکثرمان آشناییم: حکایات تمثیلی و شیرینی که غالبا از زبان حیوانات نقل می شوند و حکم ضرب¬المثل را هم یافته اند. اما آیا گاهی به فکر نیفتاده ایم که این نتایج اخلاقی و پندآموز بیش از حد کلیشه ای اند و جای چون و چرا دارند؟! آمبروز بیرس نویسنده با استادی روایت های دیگری از این افسانه ها نوشته است, چندیشان را ترجمه کرده ام که دوتا را اینجا می آورم.

ملخ و مورچه
در یک روز زمستانی, ملخی از مورچه ای طلب کمی از غذایی را کرد که او اندخته بود.
مورچه گفت: چرا به جای این که تمام مدت آواز بخوانی, خودت چیزی ذخیره نکردی؟
ملخ گفت: کرده بودم, ذخیره کرده بودم؛ اما رفقایت به زور وارد شدند و همه اش را بردند!

خرگوش و لاک پشت
خرگوشی که راه رفتن کند لاک پشتی را مسخره می کرد, از طرف او به رقابت خوانده شد تا با هم مسابقه ای برگزار کنند, و روباهی هم در خط پایان بششیند و داور باشد. آن دو با هم شروع کردند, خرگوش در اوج سرعت, و لاک پشت – که هیچ نیتی نداشت مگر این که رقیبش نهایت تلاش خود را بکند – با حرکتی بسیار کاهلانه. لاک پشت پس از مدت زمانی سلانه سلانه رفتن متوجه شد که خرگوش در کنار راه خوابیده است, و او که پیروزی را به چشم می دید با نهایت سرعت خود به پیش رفت و به خط پایان رسید: رنجور از کوفتگی بسیار, و مدعی پیروزی.
روباه گفت: نه, نشد. خرگوش خیلی وقت پیش به اینجا رسید, و دوباره به عقب برگشت تا تو را در طول راهت تشویق کند!

پ.ن: بخش سخن دیگری, حاشیه صفحه, را به "حکمتانه" تبدیل می کنم. هرازگاهی جمله ای ...

comments ( 23 ) | permalink | Wednesday 31 October 2007