با افسانه های کهن ازوپ اکثرمان آشناییم: حکایات تمثیلی و شیرینی که غالبا از زبان حیوانات نقل می شوند و حکم ضرب¬المثل را هم یافته اند. اما آیا گاهی به فکر نیفتاده ایم که این نتایج اخلاقی و پندآموز بیش از حد کلیشه ای اند و جای چون و چرا دارند؟! آمبروز بیرس نویسنده با استادی روایت های دیگری از این افسانه ها نوشته است, چندیشان را ترجمه کرده ام که دوتا را اینجا می آورم.
ملخ و مورچه
در یک روز زمستانی, ملخی از مورچه ای طلب کمی از غذایی را کرد که او اندخته بود.
مورچه گفت: چرا به جای این که تمام مدت آواز بخوانی, خودت چیزی ذخیره نکردی؟
ملخ گفت: کرده بودم, ذخیره کرده بودم؛ اما رفقایت به زور وارد شدند و همه اش را بردند!
خرگوش و لاک پشت
خرگوشی که راه رفتن کند لاک پشتی را مسخره می کرد, از طرف او به رقابت خوانده شد تا با هم مسابقه ای برگزار کنند, و روباهی هم در خط پایان بششیند و داور باشد. آن دو با هم شروع کردند, خرگوش در اوج سرعت, و لاک پشت – که هیچ نیتی نداشت مگر این که رقیبش نهایت تلاش خود را بکند – با حرکتی بسیار کاهلانه. لاک پشت پس از مدت زمانی سلانه سلانه رفتن متوجه شد که خرگوش در کنار راه خوابیده است, و او که پیروزی را به چشم می دید با نهایت سرعت خود به پیش رفت و به خط پایان رسید: رنجور از کوفتگی بسیار, و مدعی پیروزی.
روباه گفت: نه, نشد. خرگوش خیلی وقت پیش به اینجا رسید, و دوباره به عقب برگشت تا تو را در طول راهت تشویق کند!
پ.ن: بخش سخن دیگری, حاشیه صفحه, را به "حکمتانه" تبدیل می کنم. هرازگاهی جمله ای ...
چه خوبه كه در صبحي خسته و غمگين و با داشتن شبي پر اشتباه، بيايي و ردي از تو در كازابلانكا ببيني. جه خوبه كه مدار دنيا ...
چي ميگم من؟!
اما در مورد مطلب دوم؛ ترجيح ميدم با اين اتفاقي كه بينشون افتاده به جاي "خرگوش و لاكپشت"، اسمشو بگذارم "روباه و لاكپشت"! باز هم دم آقاي روباه گرم كه به جاي فحش و ترور شخصيت لاكپشت بيچاره، اين حس رو در لاكپشت زنده كرد كه بزرگترها هم گاهي براي پيش رفتن كوچكترها صبر ميكنن يا به عقب برميگردن تا در راه گپي با هم بزنن. حالا اينكه بزرگه حوصلش سر ميره و خوابش ميبره، قضيش جداست. اما اگه من جاي لاكپشت بودم ( ميدوني كه من به لحاظ شرايط زيست محيطي حس همذات پنداري شديدي با جناب لاكپشت دارم...!) واميسادم ( اين كلمه در نوشتار چه تركيب جالبي داره!) و خرگوش رو بيدار ميكردم تا باز هم بره و برسه و...
حدیث مکرر زندگی ی ما انسان هاست ... موفق باشی و همواره نویسا...
متشکرم
سلام و خسته نباشید. جالب بود و مناسب زمانه ی ما!! فکر می کنم مسنجرتان مشکلی دارد و یا اصلا آن را چک نکرده اید دو بار آفلاین گذاشتم خبری نبود. موفق باشید و پایدار
فوقالعاده بود . از اون نوشتههايي كه دل آدم رو خنك ميكنه. باور كن از همون بچگي، وقتي اين داستانها رو برامون تعريف ميكردند، در موردشون اشكال داشتم. هميشه به اين فكر ميكردم چي ميشد اگر اون اتفاقي كه قصهگو ميخواد نميافتاد. اما نهايتا در مقابل كليشههاش تسليم ميشديم.
ايده نوشتن اين روايت جديد و به ظاهر ساده به نظرم خيلي خلاقانه ست. انتخاب و ترجمه شما هم نشان تيزبيني و خوش سليقگي.
سلام
دوست بزرگوار قدمه رنجه فرماييد و وبلاگ نفرت از اطلسي ها را با حضورتان مفتخر سازيد . 2 نمايشنامه به قلم رضا آشفته دست بوس ديدگان شريف شماست و منتظر نقد و نظرهاي با حالتان .
با ارادت
رضا آشفته
16 آبان ماه
سلام
فقط می خواهم بگویم که متشکرم از شما که بارتلمی را با ترجمه شما شناختم و لذت خواندن بونویل را نیز با شما تجربه کردم . امیدوارم همیشه شاداب و سلامت باشید و بازهم کاهای خوبی را ترجمه کنید .
داستانهای ازوپ و کلیله و دمنه و فیبل هایی از این دست تقریبا در میان تمام اقوام و ملل وجود دارند و شباهت های زیادی نیز بین آنها وجود دارد. این داستانها به رغم سادگی، منبعی غنی از حکمت و اندیشه بشری هستند و هنوز هم الهام بخش بسیاری از انسانها هستند زیرا به اصولی مانند نیکی، بدی، کار، تلاش، حسادت، ریا و تزویر، ستم، فداکاری اشاره می کنند که گذشت زمان تغییری در ماهیت آنها به وجود نیاورده است.
مرسی عزیزم از حمایت همیشگیت.
به نظرم اينجوری هم کوتاه تر و هم قشنگ تر:
در یک روز زمستانی, ملخی از مورچه ای غذایی را طلب کرد که او اندخته بود.
بسیار مهم:
گزارش تکان دهنده ی فعالان حقوق بشر در ایران درباره ی جزئیات شکنجه سه دانشجوی زندانی:
www.sheikhoshazdeh.blogfa.com
محسن محمدی
این حکمتانه ها رو دوست داشتم و امیدوارم که ادامه پیذا کنند. بعد از خوندن ماجرای پست قبلی شما با اغماض بیشتری به اون چند باری که احساسم رو جایی بروز دادم که نباید، نگاه میکنم :) بابتش تشکر می کنم.
شيوا مقانلو عزيز سالهاست كه نوشتههايت را ميخوانم وهرزگاهي برايت كامنت ميگذارم . مدتها بود فرصت سر زدن به اينجا را از دست داده بودم مثل هميشه از نثر منطقي از نگاه ريز بين و نكته سنجت و از اينكه آن خود كوچك بيني و احساس حقارت جهان سومي مرسوم بين اهالي مطبوعات (البته همه را نميگويم ) را هرگز در نوشتههايت نميبينم لذت بردم .هميشه موفق باشي
گمونم یه خورده زیادی مدرن شده بود
سلام
خانم مقانلو این روزا کتاب دود مقدس شمارو مطالعه می کنم
نقدش را توی وبلاگم هرانک می زارم من مثل شما نویسنده
اهل الموت هم ولایتی یوسف علیخانی کتاب سیالان کتاب سومم در انتشارات روزبهان زیر چاپ است ان شاء که چاپ شد برای شما پست خواهم کرد سبک شمارو در این کتاب پسندیدم
موفق باشید البته قصد معرفی آثار شما و مصاحبه با شما در کارم هست موفق وموید باشید
ارادتمند رشوند
سلام خانم مقانلو
ستون ستاره ها مربوط به دود مقدس رسید به دستتون؟من گفته بودم آقای محمدی بفرسته براتون.اگر دیر شد ببخشید.یک کم پروسه ی اداری مسخره اش طولانی بود.
سلام باداستانك ديكتاتور بروزشده ام . منت بنهيدوبر سراچه ي خيالم مهمان باشيد در ضمن آماده ي تبادل لينك هم هستم
خوشحالم كه يادداشتهاي شما را در كازابلانكا ميخوانم و اميدوارم هميشه بنويسيد و من هم بتوانم هميشه بخوانم. البته ببخشيد كه عمدهي زحمت را بر عهدهي شما ميگذارم.
«پابرهنه در پارك» مي دوم
و منتظرت هستم...
با چه؟
1- پاييز پدر سالار
2- در انتظار گودو
(خبر مفصل چاپ شماره 2 اولين نشريه تخصصي غزل پيشرو)
3- ترانه هايي كه مادرم به من آموخت
4- در روزنامه ها خبري نيست
(جديدترين اخبار از اتفاقات فرهنگي)
5- داش آكل يا حسن صبّاح؟
6- مثل حفاظ پله ها
(شعري تازه از سيد مهدي موسوي)
...
«منتظرت هستم» فقط يك جمله بي معني ست
پشت اين حروف مردي ايستاده
كه سيگار مي كشد...
...
منتظرت هستم!!!!
ميگم شيوا بيا بگرديم و يه شركت نظافت صفحات وب هم پيدا كنيم!!! خانم به اين كازابلانكا هم يه سر بزن، يه وجب خاك نشسته روي اين صفحه...
اين رو لطفاً accept نكن. فقط سريع بهروز شو كه مُردم از بس اومدم و دست خالي برگشتم...
بووووووووووووس
سلام
با احترام به نظر شما، معتقدم تمام دنیا دچار یک نوع کلیشه است. اما نکته مهم اینجاست که وظیفه ما آدمها این وسط چیست؟
به نظرم ما باید در محدوده کلیشه ها، شکل آنها را تغییر دهیم...
از این کوتاه تر دیگه نمی تونستم توضیح بدم.
می بخشی
سلام
وب خوبی دارید.
سلام
پست امروز هرانک مصاحبه با جابر تو اضعی نویسنده می باشد
مصاحبه با علیخانی را هم بخونید
اینبار نوبت شماست که ایمیلتان را برام بفرستید تا سوالاتم را میل کنم
منتظرم
ارادتمند علی رشوند
ziba boodand




