نوستالجی جشنواره فجر (ج بیش از ژ با فجر هم خوان است)

یا من خیلی تابلو کسل می شوم, یا دوستان خیلی باهوش و ایضا بامرامی دارم. چون به رغم سعیم که, مثلا, کسالت هایم را چندان توی کازابلانکا سرریز نکنم, اما گویا لابلای منوی کافه چیزی بیرون می زند که در نتیجه اش, خوشبختانه, دوستانی از دور و بر و از کشورهای دیگر حتا – که برای من باز هم همین دور وبر اند- تماس میگیرند که چرا توی این پستت کسلی. حسن بزرگش اطمینان چندصدباره من از بخت خوشم در حضور این آدم هاست؛ پاشنه آشیلش هم مرز باریک لوس شدن و دلگرفتگی! اما چون "جنبه" هم در زندگی چیز خوب و مهمی است, البته که این دوز دلگرفتگی را زیاد بالا نخواهم برد.

بگذریم. روزهای جشنواره فیلم فجر است و زمان خوبی برای نوستالجیک شدن دوستان سینمایی. الان که به شور فیلم دیدن ده سال پیشم نگاه می کنم, انگار یک عمر قبل را دوره کرده ام. باورم نمی شود سالهای 76-77 (ترم یکی) چطور حاضر بودم تا ساعت 12 شب توی صف بلیط جشنواره باشم, پیروزمندانه بروم توی سالن و پیروزمندانه تر از آن بیایم بیرون, و 1 نصفه شب روی لبه های جوی های خیابان ولیعصر بالا و پایین بروم: از فرط سرخوشی تماشای فیلم, با بچه ها. این وضع غالب ما دانشجوهای سینما بود که خیر سرمان به هر سینمایی هم نمی رفتیم. خیلی از جوان های دیگر هم پشت در سینما عصر جدید روی زمین ولو می شدند و هر دم به طول صف انتلکتوئلی تماشاگران آنجا می افزودند. آن سالها اصلا برای خودش کلاس داشت که کسی توی صف عصر جدید, مثلا در مقام نفر دویست و سی و چهارم ,به حالت درازکش و سرشار از یاس فلسفی و درد روشنفکری (یعنی سیگار و ساندویچ و برنامه جشنواره به دست) دیده شود. از همه جالب تر این که اکثر بچه ها را چنان جو جشنواره می گرفت که توی صف نگاهشان را از هم می چرخاندند و به هم محل نمی گذاشتند. یک ساعت پیش از روی دست هم تقلب کرده بودید و حالا هم را جلوی سنیما نمی شناختید. عجب افتخاری بود این جشنواره فجر. اما حالا چی؟ نگفتم انگار سی, چهل سالی گذشته. سیر نزولی احساس من همزمان شد با موقعی که دیگر کارت و بلیط محترمانه می آمد دستم ولی حوصله ام به شکل غیرمحترمانه ای از دست رفته بود. پارسال که حتا یک فیلم هم در جشنواره ندیدم. این گذشت زمان فقط یک زمان فیزیکی و سنی آکنده از تغییرات خلقی و فردی عارض بر فرد من نیست, کل فضای سینما رفتن و فیلم دیدن و "تماشاگربودن" عوض شده. توضیح واضحات است که این سالها همه ماهواره دار شدند, و دی-وی-دی ها منازل را تسخیر کرد و نیازی به این همه زحمت نیست, و فیلم سانسوری دیدن ندارد, و خلاصه آن رمانتیک بازی ها مال شکم گشنه بود. لابد یک شباهت هایی هم با عاشقی دارد, یا با هر موضوع دیگری که تویش دست آدم را در حنای حسرت و دریغ بگذارند. وقتی نتوانی هر لحظه روز که اراده کردی محبوبت را ببینی, آنوقت حاضری نصف شب بروی توی خیابان و بست بشینی که شاید فرجی حاصل شود. ظریف شیرین عقلی می گفت تا وقتی دسترسی ناپذیر باشم محبوب می مانم.
این ها را هم بگذریم. حرف اصلیم این است که مگر مردم فرانسه و کانادا و آلمان دسترسی به مراتب بیشتر و بهتری به فیلمهای روز دنیا ندارند, تازه دی-وی-دی هایشان که اصل است و زبان اصلی هم که می فهمند!؛ پس چرا باز آن قدر جشنواره هایشان پرشور و پررونق است؟ چرا فصل جشنواره های سینمایی همه شهر برایش بسیج می شوند؟
یک دلیلش این است که جشنواره به آدم هایش جشنواره می شود. چند تا چهره جذاب داخلی داریم که حضورشان در فلان سالن آدم را بکشاند جشنواره؟ چهرها ی خارجی هم که , خب.. حرفش را نزنیم. تا حالا مقاومت کرده ام که برای سفر به دبی نروم که مثلا جای دیدنی فرهنگی و تاریخی ندارد, ولی شاید سال آینده تسلیم پنجمین دوره جشنواره فیلمش شوم و بروم ببینم چه خبر است. اینجور که این ها پیش میروند و امسال جرج کلونی را آوردند, بعید نیست سال دیگر زورشان به جانی دپ هم برسد.
مساله دیگر, کیفیت خود فیلمهای ایرانیست. از یکی, دوسال پیش هر وقت دوستان خبرنگار تماس میگیرند که چه پیشنهادی برای گزینه سینما رفتن مردم داری, با خجالت میگویم "هیچی. بنشینند توی منزل سنگین تر است." شکوفه هایی را که سینمای ایران در این چند سال زده, بنا به شغلم, متاسفانه باید کم و بیش دنبال کنم. از سوی دیگر, این اواخر از ترس عدم امنیت هواپیماها بیشتر با قطار سفر کرده ام که اما توام شده با تماشای فیلم های اجباری توی قطار که زخمهای عمیقی بر امنیت روح و روانم وارد کرده. چند سال پیش هم نوشتم که خودمان را گول می زنیم: سینمای ایران دیگر وجود ندارد. دلایل آسیب شناسانه اش زیاد اند, و برای بحث درموردشان هم حاضرم. با آوردن فهرست فیلم های شرکت کننده در جشواره دهم – سال 1370, شانزده سال پیش– این پستم را تمام می کنم و قضاوت را که "چی شد که همچی شد", به شما وامی گذارم. اگر من جای هیات داوران آن سال بودم فرار می کردم چون واقعا نمی توانستم از بین این لیست فوق العاده فیلمی را کنار بگذارم . ببینید که آن سال فقط بیست و چهار فیلم در مسابقه حاظر بوده اند, اما چه آثار! انگار نصف حافظه سینمای ایران ما مال همان زمان است.

فهرست فیلمهای شرکت کننده در جشنواره دهم فیلم فجر -1370

مسافران – بهرام بیضایی
دلشدگان – علی حاتمی
زندگي و ديگر هيچ ...- عباس کیارستمی
بانو – داریوش مهرجویی
ناصرالدين شاه آكتور سينما – محسن مخملباف
رقص خاك – ابوالفضل جلیلی
نرگس –رخشان بنی اعتماد
رقص خاك – ابوالفضل جلیلی
وصل نيكان- ابراهیم حاتمی کیا
نياز – علیرضا داوودنژاد
دادستان – بزرگمهر رفیعا
خانه خلوت – مهدی صباغزاده
دونيمه سيب – کیانوش عیاری
قرباني – رسول صدرعاملی
هور در آتش – عزیزالاه حمیدنژاد
ديگه چه خبر! – تهمینه میلانی
جيب برها به بهشت نمي‌روند –ابوالحسن داوودی
برخورد – سیروس الوند
دونفر و نصفي – یدالاه صمدی
پوتين – عبدالاه باکیده
دره شاپركها – فریال بهزاد
شتابزده – مهدی فخیم زاده
آقاي بخشدار – خسرو معصومی
اوينار – شهرام اسدی
قرق- احمد هاشمی

comments ( 16 ) | permalink | Thursday 31 January 2008