این آخرین پست سال 86 کازابلانکاست, یا شاید پیش – پست سال 87. مثل همیشه ساعات پیش از سال تحویل کمی گیج ام. چرا؟ چه فرقی هست مگر در پرش عقربه ای که ناآگاهانه از این سال به آن یکی می پرد و ما را دنبال خودش به عدد دیگری از هشتاد و چند می کشاند؟ و چه عجله ای داریم ما برای نو کردن روزهایی که نیامده کهنه می شوند, چه شتابی برای ندیدن تغییر فصل ها, چه شوقی به زندگی با تمام بیش و کم هایش, و چه ملالی از تکرار همین بیش و کم ها, و چه سر سختی داریم که امید داریم و ادامه می دهیم. کاش همه تان باشید و ادامه بدهید.
ترجیح می دهم فعلا به برنامه های سال بعدم فکر نکنم, کلیاتش برایم روشن است اما این جا کشور پیش بینی ناپذیرهاست و ما مردمی بی برنامه و من آدمی دِل دِلی. برای چیزهایی که زندگی در سال 86 به من پیشکش کرد – مهم تر از همه حضورها و دوستی های تازه- شاکرم؛ برای مواهبی هم که قبلا داده و فعلا نگرفته, شاکرم. یادش باشد که علامت سوال هایی را هنوز برایم حل نکرده, اگر حل شدنی باشند ...
به عنوان عیدی دوستانی که به این جا سر می زنند, طرح فیلمنامه معروف "عصر طلایی" لوئیس بونوئل را می گذارم, از کتاب Unspeakable Betrayals, جلد دوم بونوئلی ها, که شاید امسال چاپ شود. (ضمنا چاپ دوم "زندگی" شهری هم با ویرایش جدید روانه بازار شده).
سلامتی, رضای خاطر, و دل خوش را برای همه شما آرزو می کنم, و سالی طلایی را.
عصر طلایی
عقرب ها لابلای صخره ها زندگی می کنند. راهزنی که خود را بالای یکی از این صخره ها کشانده, گروهی از سراسقفان را می بیند که در حالی که در دورنمای معادن کوهستانی نشسته اند, اوآز می خوانند. راهزن به سرعت می رود تا رفقایش را خبر کند که مایورکاها (سراسقف ها) درست همان نزدیکی اند. اما وقتی به کلبه شان می رسد می بیند که همراهانش دچار سستی و ناامیدی عجیبی شده اند. به هر حال, اسلحه هاشان را به دست می گیرند و کلبه را ترک می کنند, به جز جوانترین شان که حتا نمی تواند از جایش بلند شود. آن ها درمیان صخره ها حرکت می کند, اما ناتوان از پیشروی یکی بعد از دیگری روی زمین می افتند. آخر از همه, رهبر راهزنان هم مایوس کف زمین مچاله می شود. او از جایی که دراز کشیده صدای دریا را می شنود و مایورکاها را می بیند که حالا به اسکلت تبدیل شده و میان سنگ ها پخش و پلا افتاده اند.
یک کاروان عظیم دریایی در این نقطه متروک کناره می گیرد. این کاروان از کشیشان, سربازان, راهبه ها, وزرا, و پیشخدمت های غیرنظامی آفتاب سوخته تشکیل شده. همه نگاه ها متوجه جاییست که بازمانده بدن اسقف ها افتاده است. با تقلید از سران و رهبران قوم, باقی گروه هم کلاه شان را به نشان احترام برای اسکلت ها از سر بر می دارند.
آن ها آمده اند تا امپراتوری روم را پایه گذاری کنند. دارند نخستین سنگ بنا را می نهند که فریادهایی کرکننده توجه همه را به خود جلب می کند. در لجنزاری همان نزدیکی, مرد و زنی به شدت با هم دعوا می کنند. گروه آن دو را از هم جدا میکند. مرد را کتک می زنند و پلیس او را با خود می برد.
این زن و مرد کاراکترهای اصلی فیلم خواهند بود. مرد, به لطف اسنادی که مقام بالا و ماموریت بشردوستانه و میهن پرستانه محول شده از سوی حکومت به او را آشکار می کند, خیلی زود آزاد می شود. از این لحظه به بعد تمام اعمال او فقط معطوف عشق خواهند بود. کمی بعد, در حین یک صحنه عشقی نامعقولی بین این زن و مرد که وجه مشخصه اش خشونت بی ثمر رفتارهای آن هاست, همان شخص مهمی که قهرمان ما را مسئول ماموریت بشردوستانه کرده به او تلفن می زند. او وزیر است و مرد را احضار می کند. می گوید چون مرد شغلش را ترک کرده موجب هلاکت هزاران آدم پیر و بچه بی گناه شده است. قهرمان ما این تهمت ها را با ناسزا پاسخ می دهد و بی این که بیشتر گوش کند نزد محبوبش برمی گردد, اما تصادفی کاملا غیرقابل توضیح موفق می شود زن را برای همیشه از او جدا کند. به دنبالش مرد را می بینیم که یک درخت صنوبر مشتعل, یک ابزار بزرگ کشاورزی, یک سراسقف, یک زرافه و مقداری پر را از پنجره بیرون می اندازد: و درست در همان لحظه نجات یافتگان قلعه سلینی از روی پل متحرک و پوشیده از برف رد می شوند. رهبر آن ها, کنت بلانجیس, اشکارا خود حضرت مسیح است. این اپیزود پایانی را موسیقی پاسادوبل همراهی می کند.
سلام خانم مقانلو
من مشكلي در وبلاگ شما نمي بينم ... همه چيز به راه است .
سال نو مبارك
به جای در غلطیدن در مغاک یاس فلسفی و تباهی اندیشه پلشت و بافتن تارهای ناامیدی در بیکرانه کهکشان لایتناهی پیرامون بشر و فرو رفتن در تفکرات شوم شب های یخ زده ذهن انسان ماشینی پاشو اون میل باکست رو چک کن. (راستی در غلطیدن یا ورغلطیدن؟؟؟)
سلام و مجددا تبریک سال نو، سالی که امیدوارم از سال قبل و سالهای قبل از آن برای همه بهتر باشد. این "حس حالا که چی" را باید کنار بگذاریم (هم من و هم شما) و کمی هم امید به این پیکر نحیف باورهایمان -که روز به روز نحیف تر میشود- اضافه کنیم بادا که قوت بگیرد بازوی کم جانش. سالی پر شکوه برایتان آرزومندم و شادی و شادی و شادمانی...
:) in avalin payame sale 87 az tarafe man dar jayi ke doost daram... baraye kasi ke bedoone inke beshnasam! migzaram. alan faghat yek tabrike kochoole doostanast.... ba omid be roozhaye zibatar va doostane tar!!!! ) BEBAKHSHID farsi nadaram inja....)
برگردان دیگری از داستان The Piano Player بارتلمی در وبلاگ گروهی برگردان. البته قصد وبلاگ گروهی برگردان ، ترجمه ی آثاریست که تا کنون به زبان فارسی برگردانده نشده اند و در ابتدا تصور میشد که این داستان نیز از این قاعده مستثنی نیست. اما اینک دریافتیم که این داستان قبلا توسط شما و در مجموعه ی زن تسخیر شده انتشار یافته. باعث خوشحالیست که شما نیز نظری بر این ترجمه بیندازید.
با تشکر و احترام.
سال نو مبارک
سلام و خسته نباشید
این روزها دیدن وبلاگی به این صبر و حوصله خیلی کم پیش می آد
من ترجمه هاتون هم خوندم.خیلی خوب بودن. امیدوارم به وبلاگ من هم سری بزنید. خوشحال می شم
سلام ...خوشحالم که شما رو پیدا کردم.سال نو مبارک.اگه مایل بودید و وقت داریدگاهی-هرازگاهی به من سری بزنید.
سلام خانم مقانلو.به کازابلانکای منم سری بزنید؛اگه وست داشتید.
اولش فکر کردم شاید وبلاگت ربطی به اون فیلم هم داشته باشه اما... در هر صورت از آشناییت خوشبختم
بالاخره رودخانه هم خشکید
و ماهی ها فهمیدند
آب
مایع حیات نیست
گاهی یک قلاب
هدیه ای است برای زندگی
در سال جدید...




