شاید گفته¬ی چند سال پیش استاد داریوش آشوری توی ذهنم ته¬نشین شده باشد که "وبلاگ¬ نویسی برای وقتیست که کار مهم تری نداشته باشیم." تاخیر در این نوشتن را به حساب خروج ناگهانی رفتن از میانه یک بحث دو یا چند نفره نگذاریم: یکی از مولفه های دموکراتیک فضای وب همین است که بشود به فراخور حال و زمان چیزی در ان نوشت, لطف دیگرش این که خوانندگان به فراخور حال – و نه اجبار – بیایند وبخوانند. در این مدت ننوشتن, موضوعات ذهنی پررنگی داشتم که می شد بهانه به روز کردنشان کرد, اما مجال دیگری می خواهند. یکی پیشنهاد دوست نادیده خانم بریرانی بود که در کامنتی من را به بازی "اندیشیدن راهکاری برای فضای بیمار ادب"ی دعوت کرده بودند, بیماری ای که در گذر زمان خیلی ها را به خانه نشینی کشانده و خیلی ها را به موج سواری, بی این که هر دو لایقش باشند. برای من اندیشیدن و پاسخ دادن به نگرانی ایشان مهم تر از نفس بازی وبلاگی آن است: به یک پرسش و پاسخ بسنده نمی شود, و تحلیل های جامعی می خواهد که امیدوارم در یک حرکت گروهی منسجم و علمی به نتایجی هم برسد تا به تئوری توطئه چند "موج ناسوار" تعبیر نشود. اما اگر به شکل خلاصه, راهکار شخصی یا خاصی است که هر کداممان در مواجهه با این فضا بر می گزینیم, به نظرم منش هر فرد پرسش گر / مورد پرسش تا حدی گویای راهکار پیشنهادی او هم هست. من اگر حرفی داشته باشم, این است که عزت نفس و استقلال, هر مولف / هنرمندی را به جای موج های لب ساحل به آبی بی مرز وسط دریا خواهد کشاند.
دغدغه دیگر, این که چند وقتیست خیلی ها با هیجان, نگرانی, یا بدذاتی از من می پرسند آیا شاهکار تلویزیونی آقای جیرانی را دیده ام. نه به روال دوستانی که می گویند سریال های ایرانی را تماشا نمی کنیم (و بعد با صد توجیه کوتاه می آیند که همه را هم دیده اند!), اما واقعا بی هیچ افاده ای کلا تماشایشان نمی کنم. این که نمی روم میدان شوش ساندویچ بخورم, پز و افاده نیست: اهمیت به سلامت معده است. سلامت چشم و روحم هم را مهم تر از این ها می دانم, ایضا وقت با ارزشم را. اما آتش کنجکاوی ای که دوستان تیزش کردند, یکی دو قسمت را به خوردم داد. این را هم باید به پای نبوغ سریال سازان وطنی گذاشت که حتا با یکی, دو قسمت دیدن برنامه شان کل شخصیت ها و رفتارها و روابط دستمان می آید, و از آن مهم تر هم پیام مردمی سازندگان سریال.همین قدر می گیوم که این سریال را آن قدر قابل نمی دانم که بخواهم نقدی بر آن بنویسم, ولی اگر اقای جیرانی را اتفاقی جایی ببینم مرزی برای واکنش های کلامی ام نسبت به ایشان قائل نخواهم شد, و چیزهایی را که خودشان بهتر می دانند به خاطرش تن به این خفت داده اند, به رویشان خواهم آورد.
اما حرف مهم تر. چندی پیش سفری به مالزی داشتم. فقط در کوالامپور اقامت داشتم که البته کوالایی هم به چشمم نخورد! دوباره نخستین چیز دریغ انگیزی که حس می شود, آرامش بسیاری است که بر زندگی مردم حاکم است. بچه های ایرانی مقیم آن جا از بی هم صحبتی به تنگ آمده اند, چون اهالی نه ارتباط زیادی با غریبه ها می گیرند, و نه چندان انگلیسی می دانند. اما بی انصافیست اگر بگویم زندگی در مالزی سخت است. هزینه ها نسبت به درامد مردم شاغل پایین است, و جمع و جور کردن یک زندگی ساده کاری آسان. طبیعت بی نهایت زیباست: شمال خودمان اما بسی تمیزتر. جو کل اجتماع چندان باهوش نیست, رطوبت طاقت فرساست, و مراکز خرید و مد هم خیره کننده اند. چند چشمه از ماجراهای این سفر را در پست بعدی می نویسم, و حالا فقط به یکی از نقاط عطف سفر اشاره می کنم, که اگرچه در مقایسه با آن مراکز مد دوزخی! وقت خیلی کمتری از ما گرفت, اما تاثیر ادامه دارش همچنان باقیست: مرکز انتشارات و کتابفروشی MPH .
MPH معظم ترین شرکت انتشاراتی مالزیست که 28 شعبه کتابفروشی در این کشور دارد. دورترین ریشه های تاسیس این شرکت به سال 1807, زمان حضور شخصیت ها و کمپانی های انگلیسی در سنگاپور بر می گردد, و نقشه هایی که برای چاپ کتب مسیحی در این بخش از زمین داشتند. اما به مرور زمان, تنوع و محدوده و دامنه فعالیتی شان گسترده شد, و پس از دو قرن به شکل امروزی رسید. (برای اطلاعات بیشتر در مورد این تاریخچه جالب, رجوع کنید به +) کتابفروشی ای که ما به آن سر زدیم, در یکی از بزرگترین مراکز خرید کی.ال واقع است, مرکزی که برای تماشای کامل تمام طبقات آن به بیش از یک روز کامل وقت نیاز است. خود این کتابفروشی هم آنقدربزرگ و وسیع بود که می شد با خیال راحت تویش گم شد. فضای امن و شیک, سالن های متعدد, کاناپه ها و صندلی های راحتی, و اپراتورها و پرسنلی که هر لحظه در ا ختیارتان بودند, و چند هزار جلد کتاب وسوسه کننده: همه هم به زبان انگلیسی! و یادمان باشد این کشور فقط 50 سال است که به استقلال رسیده و روی نقشه جغرافی حضور رسمی یافته است.
می شود هر مولفه از مشخصات یک کتاب یا نویسنده را به اپراتورهایی داد که در راهروهای مختلف مستقر اند, و آن ها کامپیوتر را جستجو می کنند و می گویند که مثلا از این نویسنده چه کتاب هایی و در چند جلد توی فروشگاه دارند. می شود هر کتابی را که خواستید بردارید و بدون مشکل زمان, مطالعه کنید. اگر خوشتان آمد بخرید, یا فردا برگردید و باقیش را بخوانید! می شود کتاب های مورد نیاز را به شکل اینترنتی (سایتشان را حتما ببینید) یا حضوری سفارش داد. من به دنبال کتابی, به راهنمایی پرسنل به بخش مورد نظرم رسیدم. و متوجه شدم تمام چند صد کتاب حاضر در بخش مورد نظر من, توی زرورق پیچیده شده اند! پسرک راهنما کتاب را به دستم داد و وقتی تردید و تعجبم را دید با خوشرویی زرورق پلاستیکی روی کتاب را پاره کرد و شکسته بسته گفت که این وظیفه آن هاست که برای تمیز ماندن کتاب ها آن ها را مرتب در کاور بپیچند, و ارباب رجوع محترم هم باید زحمت بکشد و کاورها را پاره کند! ولی از همه بیشتر تحت تاثیر این فرهنگ بالایشان قرار گرفتم که درک کرده بودند کتاب و شکلات مهم ترین چیزهای زندگی هستند: یک شکلات فروشی بسیار شیک و لوکس در بخش انتهایی فروشگاه خودنمایی می کرد!
لینک مطلبی تالیفی از من در اینترنت:
سینمای اکشن: دیروز تا امروز (تحلیل تاریخی و ژانری سینمای اکشن به قلم این جانب در سابت فیروزه +)

