من رویایی دارم ...

من رویایی دارم ...
انتخاب اوباما نه مرا به حیرت انداخت, نه شادم کرد, نه تکانم داد. راستش هیچ حس خاصی ندارم, و به رغم چند ماه شنیدن تحلیل های مفسران وطنی و غیروطنی, آنقدربه بی پدر و مادری سیاست ایمان دارم که ایمان نداشته باشم انتخاب اوباما یا هر آمریکایی دیگری تاثیر متفاوت و محیرالعقولی روی زندگی و مشکلات وطنی و محیرالعقول اینجانبان داشته باشد. کاری هم به ظهور عجیب ترین تفاسیر مابعدالطبیعه ایرانی ندارم, از جمله آن هایی که انتخاب اوباما را از نشانه های آخرالزمان می دانند و تاییدی بر اقوال نامعتبر قدیمه که "روزی مردی سیاه چرده ظهور خواهد کرد و ..." (یک نمونه بامزه اش را "کارگزاران" شنبه از یک وبلاگ ناشناس نقل کرده بود!) عشاق وطنی جرج بوش هم که غضبناک اند و در پیروزی اوباما رد پول های خرج شده و دست همیشه نامعلوم پدرخوانده های پشت پرده را دخیل می دانند, به نظرم ترحم انگیز اند. بله, من از این پیروزی اشک شوق نریخته ام, اما این داستان برایم یک نکته قابل تامل دارد: رویای کسی دیگر, در زمانی, دیگر,امروز این گونه به وقوع پیوست.
چهل و پنج سال پیش, مارتین لوترکینگ, مبازر شریف سیاهپوست آمریکایی, در سخنرانی تاریخی خود روی پله های بنای یادبود لینکلن, و در روزهای پویایی جنبش حقوق مدنی آمریکا, به شکل فی البداهه, و برانگیخته از حمایت جماعت حاضر, چنین گفت: "من رویایی دارم.. رویای روزی که این ملت ... که بچه های کوچک من ... که برده های سیاه سابق ... " و از رویایش گفت و گفت. شاید آن روز برای او رییس جمهور شدن یک سیاه چیزی حتا فراتر از حتا یک رویا بود (آدمیزاد گاهی توی دلش و با خودش هم جرات نمی کند رویاهای افسارگسیخته یا خیلی بزرگ داشته باشد, گاهی حد و مرز رویایش را هم توی ذهنش سانسور می کند) اما نیم قرن بعد بالاخره اتفاقی افتاد. امروز برای من مهم نیست دلایل و شرائط انتخاب اوباما چه بازی های راست یا دروغی بوده: اما ببینید که رویای لوترکینگ در مورد برخورداری از شرائط مساوی بالاخره به واقعیت پیوست.
سال ها پس از ان ماجرا هم گروه آبای ABBA نازنین من ترانه ای با همین ترجیع بند را خواندند: I have a dream….(+) این رویا البته ربطی به رویای جمعی و تاریخی آن آزادیخواه نداشت: چیزی کوچک تر وشخصی بود اما باز هم میلیون ها نفر را با خود همراه کرد. و سال ها بعد دوباره در فیلم "مامامیا" تکرار شد: فیلم با همین ترانه آغاز می شود, و در کل ادای دینی به رویاهای شیرین جوانان دهه 70 است. حالا, باز کاری ندارم که فیلم به لحاظ قصه اش کمی تا قسمتی سانتی مانتال است یا به قصه های پریان می ماند, یا بازی مردهای مقابل مریل استریپ مثل مربای آلوست (و البته به خاطر درخشش جاودانی این بانوی مسن) ... من عاشق موزیکال ها هستم. فیلم موزیکال هم در نفس خود نمی تواند داستان پیچیده یا تراژیکی داشته باشد: باید همه اش رنگ و نور و دریا و کلبه ای سفید یونانی, و رویا, باشد که هست.
فقط همین را مقایسه کنید که تمام دنیا از براورده شدن رویاهایشان می گویند, و فقط یک مثلا فیلمساز وطنی می تواند ااینقدر کوچک باشد که از "مرگ تدریجی رویا"ها حرف بزند!

چرخیدم و از سیاست رسیدم به موسیقی و سینما, و بعد هم احساسات انسانی. خواستم بگویم انسان ها چه سیاستمدار باشند و چه هنرمند, به هرحال همه شان رویایی دارند. منصفانه نیست اما انگار خیلی وقت ها رویاهای ما از راهی دیگر و در زمانی دیگر – ونه آن گونه که فکر می کردیم – براورده می شوند. شاهد مثالی که زنجیر گردنبند این یادداشت را تکمیل می کند ماجراییست که برای یکی از دوستان عزیزم پیش آمد. این دوست یکبار همراه پسر محبوبش پشت شیشه یک جواهرفروشی دستبند زیبایی را می بینند. هر دو از قشنگیش صحبت می کنند, و این که شاید روزی آن را با هم بخرند, دستبندی که به دست های دختر بسیار زیبنده بوده. مدتی بعد بین این دو شکراب می شود و عشقشان هم تمام. پس از چندصباحی اندوه, دوست من خوشبختانه با فرد دیگری رابطه عاطفی مطلوبی به هم می زند. مرد جدید روزی هدیه ای به او می دهد. بازش که می کند می بیند این هدیه دقیقا, دقیقا همان دستبند است! و این مرد هم دقیقا همان جملات دوست پیشین را در مورد تناسب دست های او با هدیه به زبان می اورد.
وقتی دوستم که بسیار شوکه شده بود این ماجرا را برایم تعریف کرد, به او گفتم که ظاهرا قرار بوده دنیا رویای قرار گرفتن آن دستبند دور مچ او را براورده کند (شاید هم رویای آن پسر اول را که این جواهر برود دور دست دوست ما), اما در زمان و مکانی دیگر, و توسط شخصی دیگر. شاید دنیا به نفس رویاهای ما اهمیت می دهد, و نه به چگونگیشان, اصلا شاید روای ما, رویای "ما" نباشند و مال کس دیگری باشند, خواه قویترین رئیس جمهور دنیا شدن باشد, خواه هدیه گرفتن جواهری زیبا از یک یار ...
"مامامیا" را ببینید, آن جایی را که دختر جوان فیلم مثل پری دریایی کوچکی کنار ساحل سورمه ای رنگ و در تنهایی می خواند " من رویایی دارم..."


comments ( 26 ) | permalink | Tuesday 11 November 2008