گذر کرمان

ماه گذشته با یکی از دوستان خوبم سفر کوتاهی به کرمان داشتم. مهمان خانم گل دیگری بودیم که علاوه بر فعالیت های حرفه ای ادبی در کرمان, حوصله همپایی ما برای گشت و گذاری عجولانه در شهر را هم داشت. اکثر مراکز استانی شبیه هم اند, آرام, کم شتاب, پر از ناهارهای خانگی خوشمزه و وسوسه خواب بعد از ظهر ... همراه تناقضی حل نشدنی: همیشه فکر می کنم شهرهای سفری به این دلیل برایم جلوه دارند که از دید یک مهمان غریبه که آمده تفریح, و می داند به زودی به خانه اش برمی گردد, نگاهشان می کنم؛ اما "دم غروب" ان شهر برای خود مردمش چطور سر می شود؟ دلشان که گرفت, کجا را می روند و می گردند؟ آن وقت تمام شهرستان ها عجیب برایم دلگیر می شود. حالا نه این که خودم توی تهران هرشب مشغول خیابانگردی و گزکردن پاساژها باشم (برعکس, تمام سعیم را می کنم که جز در مواقع اضطراری وارد کوره های گاز سمی این شهر که مشغول قتل عام تدریجی همه مان هستند, نشوم. رفتار کسانی هم که سوار بر اتوموبیل و ویراژدهان از این سینما به آن کافه و آن یکی اتوبان و آن یکی تر فست فود می روند, بی شوخی به نظرم بسیار عجیب و قابل تامل است.) اما نمی شود انکار کرد که به همان نسبت بلبشویی و دیوانگی این کلانشهر, احتمال یافتن محمل های تغییر ذائقه روحی هم بیشتر است؛ و کلا در تهران وقت را به اشکال متنوع تری می شود کشت.
نکته دیگری که دوباره در کرمان جلب نظرم را کرد, تغییر بافت و محتوا – و بنابراین مفهوم – "بازار سنتی" ایرانیست. چند سال است اجناس باکیفیت و زیبای چینی!! علاوه بر باقی جهان, به شکل ناامید کننده ای تمام بازارهای سنتی را که دیده ام, قبضه کرده اند: از بازار انزلی و نشابور و طبس گرفته تا سمنان و کاشان و سنندج. حساب شهرهای بزرگ تر هم که روشن است. البته توقع ندارم نسل های بعدی و جوانتر یک خانواده صنعتگر یا هنرمند بنشینند و مثل پدرهای بدبخت خود عمر و چشم و دستشان را بگذارند روی قلمزنی و گلیم بافی و منبت کاری برای خوشحال کردن ذائقه پایتخت نشینان؛ و دم مردن هم نه بیمه داشته باشند و نه بازنشستگی. و البته که آوردن و فروختن کفش پلاستیکی چینی از گیوه و سرمه دان خیلی راحت تر است و مشتریش هم صدها برابر بیشتر (کاری هم به سیاست های کلان اقتصاد وارداتی پشت ماجراها ندارم). آدم رویابین پرتوقعی هم نیستم که ذوق کنم که قرار است وارد یک بازار افسانه ای شرقی بشوم و از دستفروشی گمنام چراغ جادو یا سنگ اژدها بخرم. نه, اما حیفم می آید که این بازارهای سنتی قدیمی با معماری دیدنیشان, ویترین نمایش هنرهای دست مردم یک کشور دیگر شده اند. از آن طرف, قیمت صنایع دستی خودمان هم بالاتر از آن است که به راحتی وارد زندگی عامه مردم بشود. شخصا کلی طرح بکر دارم برای ارزانتر و کاربردی تر کردن صنایع دستی ایرانی, طوری که حتا تین ایجرها هم بتوانند و بخواهند از آن ها استفاده کنند؛ اما عین کلی طرح دیگر مانده توی ذهنم و روی دستم.
یکی از جالب ترین خاطرات سفر کرمان هم مال شبیست که به قصد قیمت کردن, و اگر وسعمان رسید خریدن پته, وارد یک فروشگاه صنایع دستی شیک و بزرگ شدیم. پته ها را مدتیست به شکل های کاربردی تری مثل قاب دستمال کاغذی و قاب عکس هم می دوزند؛ اما توی آن فروشگاه اجسام پته دوزی عجیبی دیدم که هرچه به مغزم فشار اوردم نفهمیدم مصرفش چیست. در مقابل سوال من, دختر خوشروی فروشنده با صدای بلند و جلوی کلی مردم, گفت: جا وافوری!! و در مقابل چشم های گرد و سوال معصومانه ام که مگر همچین چیزهایی مجاز !! است, با همان خونسردی گفت که مشکلی ندارند, ولی اگر هم فروشنده یا خریدار بخواهند حفظ ظاهر کنند, اسم رمز این ها جای سیخ کباب است!
خاطرات خوش سفر کم نیستند: از مهمان نوازی دوستان کرمانی, از دیدن باغ زیبای شازده در ماهان, حمام گنجعلی خان, سفره خانه سنتی بازار, مقبره شاه نعمت الاه ولی, و ... فقط متاسفانه مزار "مشتاق" به دلایلی نامعلوم بسته بود و نشد داخلش را ببینیم. جالب این که بعد از بازگشت به تهران فیلم آتش سبز محمدرضا اصلانی را دیدم, که کرمان و تاریخ کرمان نقش مهمی در آن دارد, و بخشی از ماجرا هم کلا به زندگی مشتاق اختصاص یافته. از فیلم خوشم آمده. اکثر حرف هایی که راجع به فیلم به چشم و گوشم خورده, نق و نال کسانی است که از دشواری درک آن شکایت دارند و ظاهرا روایت فیلم را نگرفته اند. ولی من بیان روایتی فیلم را پسندیم. اگر ایرادهایی به فیلم دارم, به مسائل فنیش برمی گردد: ریتم نامناسب, بعضی حرکات عصبی کننده دوربین, و بعضی گاف های بازیگران. اما. تفکری عمیق, دلسوزی آشکار, و دانش پنهانی پشت این فیلم وجود دارد که جایش در سینمای ما خالیست. نه این که هر فیلم سخت و پیچیده یا عجیب و غریبی لزوما دیدنی هم باشد. سینما در درجه اول باید مخاطب داشته باشد. نه پرمخاطبی یک اثر هنری دلیل افت کیفی آن است, و نه پیچیدگی بی دلیلش نشان وجاهت روشنفکری آن. خودم تحمل تماشای خیلی از فیلم های جایزه کن را گرفته ندارم. اما پیچیدگی آتش سبز دیدن دارد. نکند بدجور به سینمای بنجل و بی نیاز از تامل ایران خو کرده باشیم. از زمانی که با تماشای فیلم فارسی مدرن "کما" به هیجان آمدیم, تا حالا که "چارچنگولی" چهارنعل می تازد, چند سال گذشته؟ چرا کمی خودمان را توی زحمت نمی اندازیم تا یک چیز سخت تر را هم تجربه کنیم؟ مارکز بود که در مقابل انتقاد فردی که گفته بود من داستان شما را نفهمیدم, فرموده بود "خب, مشکل شماست: بروید و بفهمید!؟" (ارجاع به کامنت اقای سعیدی گرامی در ذیل همین پست!)

comments ( 7 ) | permalink | Saturday 03 January 2009