پدرم رفت...

مرگ حق است اما از آن حق های ناحق. هرلحظه نزدیک تر می شود اما دم رسیدن نمی خواهی ورودش را بپذیری. حالا دلم سخت تنگ شده, اما خودم را دلداری می دهم که جسم بابا از رنج بیماری طولانیش راحت شد, و همانطور که می خواست تا روز آخر توی خانه و کنار ما بود. من چندان دربند حضور کالبد گوشتی نیستم. به نظرم بابا هنوز کنار من است, هنوز نگران اوضاع زندگی من است, همانطور که همه پدر و مادرهای فوت شده هنوز کنار بچه هایشان هستند و هنوز نگران سرنوشت آن ها...
مرگ حق است اما آرزویی که به دل من ماند حق نیست. مادرم همیشه می گفت بین این همه ادبیات عجیب و غریبی که ترجمه می کنی یک رمان هم باب دل ما ترجمه کن که با لذت بخوانیمش. مامان یک کتابخوان حرفه ایست . بابا هم بود, اصلا من خواندن را از کتابخانه بابا شروع کرده بودم, کتاب های تاریخی او بود که در کودکی مرا به سفرهای دور و درازی می برد که هنوز هم مطمئن نیستم از آن ها برگشته باشم ... یک سال و نیم پیش ترجمه رمان زیبایی را تمام کردم که اسمش را گذاشتم "ژاله شکن". کتاب را به نشر چشمه سپردم, و صفحه اولش نوشتم "ترجمه ای پیشکش پدر و مادر عزیزم". آن موقع هنوز نمی دانستم بابا مریض است, اما مطمئن بودم این کتابی است که آن ها از خواندنش لذت می برند.
بازیبن های وزارت ارشاد آنقدر مجوز دادن به کتاب مرا طول دادند که بابا مرد. یکسال است من از سرنوشت آن کتاب – همراه سه کتاب دیگرم که توی ارشاد مانده – خبری ندارم. ناشرم هم خبری ندارد. یک ماه پیش با شماره تلفنی تماس گرفتم که ظاهرا به بخش بازبینی ارشاد مربوط می شد. خانمی جواب داد که کتاب من به دست بازبین سوم سپرده شده. با خنده پرسید مگر چی توی کتابم نوشته بودم؟! بعضی دوستانم هم راهنمایی می کردند که اگر روحیه اش را دارم حضوری بروم ارشاد و لابی کنم تا شاید به احتمال چند درصد مراحل اخذ مجوز را جلوتر بیندازم. آقای فلان و خانم بهمدان را مثال می آوردند که خودشان رفته اند و ریش گرو گذاشته اند و رایزنی کرده اند تا کتابشان مجوز بگیرد. گفتم ریش نداشته ام را هیچ جا گرو نمی گذارم. من اخلاق خوشی ندارم, نه در عرصه جوایز ادبی خصوصی حضور گرم و پرشور و دشمن شکنی دارم, نه می فهمم لابی کردن با بخش مجوزدهی وزارت ارشاد دولتی یعنی چه. من یک نویسنده ام, فقط همین. این کتاب حق من است, حقم را بدهید. زحمت بکشید و جواب بله یا نه را بگویید. اگر هم کلا قابل چاپ نیست یکباره بگویید و خلاصم کنید.
آنقدر نگفتند و ندادند که بابا رفت. مرگ حق است اما حق نبود که او برود و جمله اول کتاب دخترش را نبیند. نه این که با آن پیشکشی کار مهمی کرده باشم, نه این که بابا برای شناختن من محتاج خواندن آن یک جمله بود ... نه, این تنها یک عمل نمادین کوچک بود برای هرچه بیشتر شریک کردن خانواده ام در عشق و آرزوهایم. حالا از هر داغی که راحت بشوم داغ این یکی همیشه با من خواهد بود. خنده ام می گیرد وقتی فکر می کنم ممکن است خودمان هم, از پیر و جوان, بمیریم و اثر هنری را که برایش زحمت کشیدیم و خون دل خوردیم نبینیم ...
تا زمانی که بازبینی وزارت ارشاد برقرار باشد من دیگر هیچ داستان و هیچ کتابی را به کسی تقدیم نخواهم کرد.از چشیدن احتمالی و دوباره مزه این رنج و استیصال می ترسم. چاره دیگری هم ندارم. من صبر می کنم, هم در نبودن بابا و هم در بودن آن کارمندان سختکوشی که نگذاشتند او دم آخری آن جمله اول را ببیند.

Tuesday 10 February 2009
آقای ز:

سرکار خانم مقانلو
فقدان پدر گرامیتان را از صمیم قلب تسلیت عرض میکنم و برای شما و مادر محترمتان از خداوند متعال صبر و برای آن مرحوم آمرزش و شادی روح طلب میکنم. قطعا از دست دادن پدر درد بزرگیست که هرگز هیچ تسلایی نخواهد توانست تلخی آن را از ذهن بزداید. اما مرگ سایه ای است که همیشه بر سر همه ی ماست و از آن گریزی نیست. تمام تلاش ما برای تسلای شما شاید حتی ذره ای از رنج از دست دادن آن عزیز را کم نکند ولی شاید حداقل دلگرمی ای باشد برای شما که دوستانتان هر جا که باشید و هر جا که باشند خود را در غم شما شریک میدانند و درد شما درد آنهاست...

کوروش رنجبر:

خانم مقانلو از دست دادن پدرتان را تسلیت می گویم و امیدوارم در کنار دیگر اعضای خانواده سالم و سلامت باشید.

hero:

Be sure that your God-blessed dad will become heavenly comforted reading from high above the dedication page of your book. Don't despair please. You've got to fight for your right now though it may seem dull and fruitless. Don't let the jackals mock the butterfly dreams of the doves. I feel what you feel cause I myself once lost for ever the opportunity of dedicating my book to a dear dad who flew like a bird and never returned...May God bless your dear dad.

آرش شفاعي:

تسليت و سلام... شكيبايي و پاداش نصيبتان باد

سارا زاهدی:

شیوا جان،
متاسفم. خیلی خیلی متاسفم.
تسلیت.

آرزو:

...

مرتضی کاردر:

و زندگی حتای مرگ بود
سلام خانم مقانلو
خداوند پدر بزرگوارتان رحمت کند و به شما و خانواده‌تان صبر دهد

آستانه:

وقتي دم مرگ در فضاي خاموش كوچه مي پيچد بايد به چيزي رضايت دهي و حالت را بنويسي. بانگ مرخصي روزهاي رفته به صبح و شام بلند است. از اين كه كوچه غم گين تر است متاثر شدم بانو. مي خوانم و عادت به نوشتن برايتان ندارم. اينبار بپذيريد كه شريك غم شديم.

حمید:

مرگ گاهی ریحان می‌چیند...

افشین:

خانم مقانلوی عزیز، درگذشت پدر گرامیتان را تسلیت میگویم.

سعید:

درگذشت پدر ارجمند و فرهیخته تان را تسلیت عرض می کنم.

محسن هادیان‌پور:

تسلیت می‌گویم. این عبارت را زیاد گفته‌ام اما از روی عادت نگفتم.

حسين:

ما اينجائي ها ، ما صابرين به صبر ، ما پوست كلفت ها ما...
باتحمل وبا دندون قروچه يك روز از همين روزهاي صبرزده مزه حلواي شيرين غوره رو مي چشيم ... روح پدرت شاد ...

hosen mardani:

سلام
از دست دادن باباي فقيد و محترمتون را از تة قلب بة شما شيوا خانم تسليت عرض ميكنم.اميدوارم كة اين غم اخرتون باشد.من بة سهم خودم در اين لحظة شريك غم و اندوة شما ميباشم.

میتراداور:

سلام
شیوای عزیز م
متاثر شدم
میترا

کوالالامپوری:

سلام.
انقدر این مطلبت ناراحت کننده است که چون قبلاً تسلیت گفتم دلم نمی خواست چیزی برایت بنویسم. اما امشب داشتم لیست کتابهای مجوز گرفته ارشاد را می خوندم (یک کتاب درباره روانشناسی کار کردم که یک سال و نیم تو ارشاده) یاد این مطلبت افتادم. خواهر، به جان خودم اگر درباره طرز تهیه ترشی لیته و آبگوشت بزباش کتاب بنویسی و یا کتاب راهنمای آشپزی غذاهای لیختن اشتاینی را ترجمه کنی زود بهت مجوز می دهند. تازه تیراژ بالا هم می تونی چاپ کنی. باورت نمی شه برو تو سایت ایبنا لیست کتابهای مجوز گرفته رو ببین.

احسان:

متاسفم. تسلیت میگم.

پريچهر باقري:

به قول سعدي
گر تو ز ما فارغي،
ما به تو
مستظهريم
ور تو ز ما بي نياز
ما به تو
اميدوار

کاوه:

سلام و تسلیت. او نمرده است بلکه در وجود شما و فرزندانش و کسانی که دوست داشته، تکثیر شده است. آرزوی تندرستی برای شما و عزیزانتان.

پو نه:

سلام خانم مقانلو از خواندن این خبر خیلی متاثر شدم
روح پدر با وجود شما همیشه شاد است

مودب میرعلایی:

با سلام
متاسفم.
اجازه دارم نوشته شما را به زبان هلندی ترجمه کنم؟ نمی دانم جایی چاپ خواهد شد یا نه.اما وسوسه شده ام این نوشته را ترجمه کنم.

ساسان:

با عرض تسليت ، روحش شاد ، روزهاي پر غم زندگي براي همه پيش مي آيد ، وقتي زاده مي شويم مرگ همراه ماست و روزي ما را از گردونه زمان خارج مي كند

مصطفی جوادی:

این پست را چند روز پیش خوانده ام و ندانستم که باید چه بگویم. حالا هم نمی دانم. اما باور شما کمک می کند که همین ساده ترین حرف همه چیزی باشد که باید : متاسفم و غمتان کم باد

گیل بانو:

اینجور وقتها جز آرزوی صبر برای اطرافیان حرف دیگری نمی توانم بزنم و شما البته که صبور هستید.
خوشحالم که به اینجا رسیدم. همیشه دوستتان داشتم و حالا بیشتر با شما آشنا شدم.

همون!:

در اين بيداد مدرنيزم هچ کس نيست که زبان منسوخ شده چشمان شیوا را بداند...

غلامرضا صراف:

سلام شیوا جان.تسلیت عرض میکنم.مرا در غم خودت شریک بدان.من هم سه ماه پیش تنها برادرم را از دست دادم.فیلمنامه ای از برگمان یک سال و نیم پیش ترجمه کردم و به نشر دیگر برای چاپ سپردم و آن را به نازنین برادرم اسفندیار تقدیم کرده بودم اما مثل رمان شما داغ دیدنش به دلم ماند.....باقی بقای شما.پاینده و پوینده باشید.

میثمی:

سلام خانم مقانلو
متاسفانه دیر متوجه شدم، اما تسلیت عرض می کنم.

محسن:

او رفت...تو بمان و نیکویی را ادامه بده.بنویس.گیریم که تقدیم نامه ای نباشد...

همون!:

دیرگاهیست که از ابراز حس همدردی بیگانه گشته ام!
..............................................................
آه! کاش آنکس که درد می کشد می توانست ماه ها، تا زمانی که درد از هستی نو گشته اش زدوده شود، تا زمانی که یک انسان دیگر شود، بخوابد!
اا چنین موهبتی را هیچ کس نمی تواند به او ببخشد؛ و خود او هم رضا نخواهد داد. بدترین دردش آن خواهد بود که از درد خویش محروم گردد...
.............................................................
گاهی نبودن
به از
بودن
حتی در بهار
به امید روزی که نباشیم...

خيام ظهيري:

خانم خوب مترجم / خانم مترجم خوب / مترجم خانم خوب ...
از دست شدن درد دارد / مي دانم - خيلي ... تسليت / پذيرا باشيد تسليتم را !

کورش اسلام زاده:

سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان خاورمیانه» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی خاورمیانه» را ارائه کرده است.

از پرشین بلاگرز و «خبرخوان حاورمیانه» که شما نیز در آن حضور دارید بازدید فرمائید.

http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/me-p.html
(تسلیت بنده را نیز پذیرا باشید)

مالزي‌نشين!:

تسليت ميگم...