باید از یک استاد اسطوره شناسی, راز حضور عدد چهل در باورهایمان را بپرسم: چله زمستان و گذشت چهل شب از سرمای بزرگ, چله نشینی دعاخواندن به نیت براورده شدن آرزو و حاجت, شاید حتا چهل دزد بغداد, و بالاخره چهل روز سیاهپوشی به عزای رفتگان. حالا, در پایان "چهل" از رفتن پدرم, منت دار تمام دوستانی هستم که حضوری, تلفنی, با ای- میل یا کامنت, با من همدردی کردند؛ و مرا در دلتنگی حاصل از خودخواهی به جای ندیدن هر دلبندی, تنها نگذاشتند. به هرل حال, من به این جمله حکمتانه که "گریه هر نوزادی تاییدیست بر این که خدا هنوز از نسل بشر نومید نشده و زندگی ادامه دارد" باور دارم؛ لذت بردن از دلخوشی های کوچک را با همان شدت رنج کشیدن از غصه های بزرگ ارج می نهم, و خوب زیستن و خوب مردن را یک هنر می دانم. گاهی فکر می کنم آنقدر تجربه دارم که از چیزی چندان متعجب نشوم: نه از این که اعضای نشر پراوازه ای که چندین کتابم را دراورده اند, یک تلفن تسلای ساده هم به من نزدند؛ و نه از این که بچه های نشریه ای که تا به حال یکبار هم ندیدمشان, به احترام تک مقاله من در مجله شان, آگهی تسلیتی برایم چاپ کردند. اینها متعجبم نمی کند, تنها دو حس متفاوت با دو رنگ متضاد و عمیق به جا می گذارد, و میل به بازاندیشی در روابط آینده ....
غیر از دو,سه کتاب اصلیم که حکایت یکیشان در پست قبلی رفت, دو کتاب جدید دیگرم این چند روزه روانه بازار شده: آشنایی با همینگوی – و آشنایی با لارنس- هر دو به قلم پل استراترن - نشر مرکز- 1387. کتاب های کوچک شیرینی اند که هم خواننده عام را راضی می کنند که مثلا می خواهد بداند این لارنس مجنون بدنام که بوده, و هم مخاطب خاص را که دوست دارد به شکلی نقادانه با سبک نگارش و تراوشات قلمی چنین نابغه ای آشنا شود (و به رغم وسواس من و اهالی مرکز, یکی دو اشکال چای کوچک شناسه ای و نمایه ای رخ داه است). به هر حال این دو کتاب دلگرمی های کوچکی هستند تا کارنامه آثار چاپی سال 87 ام خیلی هم خالی نباشد.
من با همان اشتیاق و اضطراب کودکی منتظر رسیدن سال جدیدم. اگر بهار به رویت گل های به ژاپنی و شکوفه های گیلاس باشد که بهار از دو هفته پیش ما را به حضورش شرفیاب کرده؛ اما اگر به اعداد تقویم باستانیمان باشد, بهار و نوروز را باید از حالا به بعد تبریک گفت. امیدوارم این دو 8 مکرر برای همه دل خوش, و تن و جان سلامت عیدی بیاورند. سالتان نکو. حسن ختام پست های 87 من, ترجمه بهاریه ایست از کاترین ورث.
روایح
در طول این زمستان یخبندان
تنها مشام من است که به عشق بوهای شیرین و رنگینی که فقط در بهار به مشام می رسند, جوانه زده:
بوی بنفش پیچ های امین الدوله,
بوی زردی که در میان هوای چمنزار, هرجا که یاس های لیمویی روییده اند, جاری است,
بوی صورتی و بلند درختان هلو,
بوی سفید و کوتاه شبدرها,
و همه جا بوی عظیم سبزی که سراسر جهان را فراگرفته است ...

