88

باید از یک استاد اسطوره شناسی, راز حضور عدد چهل در باورهایمان را بپرسم: چله زمستان و گذشت چهل شب از سرمای بزرگ, چله نشینی دعاخواندن به نیت براورده شدن آرزو و حاجت, شاید حتا چهل دزد بغداد, و بالاخره چهل روز سیاهپوشی به عزای رفتگان. حالا, در پایان "چهل" از رفتن پدرم, منت دار تمام دوستانی هستم که حضوری, تلفنی, با ای- میل یا کامنت, با من همدردی کردند؛ و مرا در دلتنگی حاصل از خودخواهی به جای ندیدن هر دلبندی, تنها نگذاشتند. به هرل حال, من به این جمله حکمتانه که "گریه هر نوزادی تاییدیست بر این که خدا هنوز از نسل بشر نومید نشده و زندگی ادامه دارد" باور دارم؛ لذت بردن از دلخوشی های کوچک را با همان شدت رنج کشیدن از غصه های بزرگ ارج می نهم, و خوب زیستن و خوب مردن را یک هنر می دانم. گاهی فکر می کنم آنقدر تجربه دارم که از چیزی چندان متعجب نشوم: نه از این که اعضای نشر پراوازه ای که چندین کتابم را دراورده اند, یک تلفن تسلای ساده هم به من نزدند؛ و نه از این که بچه های نشریه ای که تا به حال یکبار هم ندیدمشان, به احترام تک مقاله من در مجله شان, آگهی تسلیتی برایم چاپ کردند. اینها متعجبم نمی کند, تنها دو حس متفاوت با دو رنگ متضاد و عمیق به جا می گذارد, و میل به بازاندیشی در روابط آینده ....
غیر از دو,سه کتاب اصلیم که حکایت یکیشان در پست قبلی رفت, دو کتاب جدید دیگرم این چند روزه روانه بازار شده: آشنایی با همینگوی – و آشنایی با لارنس- هر دو به قلم پل استراترن - نشر مرکز- 1387. کتاب های کوچک شیرینی اند که هم خواننده عام را راضی می کنند که مثلا می خواهد بداند این لارنس مجنون بدنام که بوده, و هم مخاطب خاص را که دوست دارد به شکلی نقادانه با سبک نگارش و تراوشات قلمی چنین نابغه ای آشنا شود (و به رغم وسواس من و اهالی مرکز, یکی دو اشکال چای کوچک شناسه ای و نمایه ای رخ داه است). به هر حال این دو کتاب دلگرمی های کوچکی هستند تا کارنامه آثار چاپی سال 87 ام خیلی هم خالی نباشد.
من با همان اشتیاق و اضطراب کودکی منتظر رسیدن سال جدیدم. اگر بهار به رویت گل های به ژاپنی و شکوفه های گیلاس باشد که بهار از دو هفته پیش ما را به حضورش شرفیاب کرده؛ اما اگر به اعداد تقویم باستانیمان باشد, بهار و نوروز را باید از حالا به بعد تبریک گفت. امیدوارم این دو 8 مکرر برای همه دل خوش, و تن و جان سلامت عیدی بیاورند. سالتان نکو. حسن ختام پست های 87 من, ترجمه بهاریه ایست از کاترین ورث.
روایح
در طول این زمستان یخبندان
تنها مشام من است که به عشق بوهای شیرین و رنگینی که فقط در بهار به مشام می رسند, جوانه زده:
بوی بنفش پیچ های امین الدوله,
بوی زردی که در میان هوای چمنزار, هرجا که یاس های لیمویی روییده اند, جاری است,
بوی صورتی و بلند درختان هلو,
بوی سفید و کوتاه شبدرها,
و همه جا بوی عظیم سبزی که سراسر جهان را فراگرفته است ...

Tuesday 17 March 2009
احسان:

امیدوارم از این به بعدهمیشه خبرهای خوبی مثل چاپ کتاب هایتان را از شما بشنویم. سال نو بر شما هم مبارک باشد.

رضا:

چقدر گفتن اينكه دوستت دارم سخت مي شود گاهي

چقدر زود دير مي شود گاهي
به ياد عزيزتون

سال نو پيشاپيش مبارك

به اضافه دو كتاب كه احتمالا يكيشو بايد خريد.

میس شانزه لیزه:

شیوا جان تو با ادبی روت نشد اسم نشر رو بیاری من میارم نشر (...)مگه نه؟...ماها همینیم دیگه....بلا نسبت آدم نیستیم....با داشتن اسم و رسم و فیگور روشنفکری از یه دهاتی بیسواد هم در مراودات اجتماعی سطحی کم میاریم...الهی قوربون همون دهاتیه بشم که گوسفندش شرف داره به اهالی این نشر و نشرهای دهن پر کن.....اون گوسفنده بع بع میکنه علف که میخوره صاحابش رو میشناسه میره دنبالش بعد وایمیسته همون صاحابه ذبحش کنه پس آدم تر از همون هاییه که به روی مبارکشون نیاوردن که یه تسلیت بگن....
شیوا جان دوستت دارم و برای کتاب هات از طرف خودم از طرف تمام وبلاگ نویسان از طرف تمام دوستان و دشمنان از طرف ارواح و ستارگان تبریگ عرض میکنم.


جزیره در کهکشان

ساناز سیداصفهانی:

شیوا جان
تبریکات صمیمانه ی من بابت کارهای روانه شده به بازار و کارهای حبس شده ات در وزارت ارشاد بپذیر.
در مورد نشر پر آوازه !...باید بگویم همه میدانیم از چه نشری دلچرکینی و آن نشر پر آوازه با کارهایی که جدیدا زیر چاپش بوده و دارد آوازه اش به صدای عر عر خر شباهت خواهد یافت.

موفق باشی.

گیل بانو:

آرزو می کنم سالی زیبا و پر از آرامش پیش رو داشته باشید. سالی که آنقدر زیبا باشد تا بتواند تلخی های گذشته را ته نشین کند. پیشاپیش سال نو مبارک

کوالالامپور آبادی:

سلام
سال نو مبارک خواهر جان. چطوری؟ کتابهای جدید مبارک. برا من نگه دار تا بیام بگیرم. انشالله امسال طلسم بشکنه و کتاب بعدی هم چاپ بشه. یک سال پر از خوشی و شادی و خنده و وفور نعمت و پول و افتخار و موفقیت و سلامتی و کلی چیزهای خوب دیگر را برایت آرزو می کنم.
مواظب خودت باش
قربانت

غلامرضا صراف:

سلام شیوا جان.نکته ای که گفتی برای من هم اتفاق افتاد.دلم را به درد آورد.ولی آیا واقعا چه آلترناتیوهای دیگری از همان نشرهایی که میس شانزه لیزه نام برد در این مملکت وجود دارد؟.این جاهاست که من تصویری را که بهرام بیضایی از ناشر در سگ کشی داده باور نمیکنم.آن دکانهای سه نبش و دفاتر چهار طبقه و این هم از آداب معاشرتشان!!!!!! به هر حال همانطور که گفتی ما کار خودمان را میکنیم و پیروزی هم با ماست.منتظر آثار دیگرت هستیم.شاد زی.

!:

استاد اسطوره شناسی نیستم, اما مانعی برای بیان توضیحاتی در باره راز حضور عدد چهل در باورهایمان نمی بینم :
‌ "اصطلاح چله در اعمال زاهدانه صوفيان براي تفكر در يك دوره چهل روزه‌ي گوشه نشيني و روزه‌داري به كار برده مي‌شود. همچنين در آيين‌هاي مردمي، چله، دوره چهل روزه‌اي است كه شخص و موجوديت او با يك وضع مهم و حساس برخورد پيدا مي‌كند.اين مواقع عبارتند از تولد، ازدواج يا مرگ. اين چهل روز به معناي يك دوره اغتشاش و فترت است كه بعد از هر انتقال به يك مرحله تازه اتفاق مي‌افتد."
در اسطوره‌هاي ايراني و بنا به بندهش، اورمزد آسمان(اولين آفريده‌اش) را در چهل روز،در آغاز روز اورمزد روز از ماه فروردين (يعني روز آغاز سال در اعتدال ربيعي) آفريد.

عدد چهل در واژه چله و جشن و سروري كه در شب چله برقرار است، حتي در ‌ارتباط با جشن سده، يكي ديگر از جشن‌هاي ايرانيان است. بدين معني كه از شب چله تا جشن سده كه در 10 بهمن ماه برگزار مي‌شود، 40 روز باقي مانده است.

يك موضوع جالب و مهم اين است عدد چهل و عدد هفت به نوعي با هم در ارتباطند. در واقع هر دوي اين اعداد، در ارتباط با مراسم رازورزانه و عرفاني هستند.
جالب ترين ارتباط ميان عدد هفت و عدد چهل در طول دوره آبستني انسان مشخص مي‌شود. اين دوره در حدود 280 روز و معادل با 40*7 است. گويي براي به دنيا آمدن يك موجود انساني، انسان ديگري بايد هفت مرتبه، چله نشيني كند.

براي آشنايي بيشتر ذكر مي‌كنيم كه عدد هفت نماد پيچيدگي و تودرتويي است. حاکي از بطن در بطن بودن خلقت، زمين، آسمان و هر آن‌چه که عميق، ژرف و وسيع است، مي‌باشد. همچنين سمبل مراتب کمال و تعالي است.
در عرفان و تصوف ايراني- اسلامي هفت شهر عشق و هفت حال صوفي را داريم و درجات هفت‌گانه تشرف به آيين مهر عبارتند از: کلاغ، عروس(نامزد)، سرباز، شير، پارسي، پيک خورشيد، پير

از طرف ديگر، مراسم شب چله در هنگامي برگزار مي‌شود كه قرار است ماه تازه‌اي به نام "دي" آغاز شود.
واژه "دي" درحقيقت صفت خداي يگانه و بزرگ، اهورامزدا در دين زرتشت است. اين واژه همچنان در ارتباط با "دئوه" همان واژه‌اي كه بعدها به "ديو" تبديل شد ولي در اصل به معناي خدا بود، در ارتباط است. دئوس يا ديائوس(خداي باستاني آرياييان) و ديو(dieu) به معني خدا در زبان فرانسه نيز با واژه "دي" بي‌ارتباط نيستند.

اين موضوع نيز قابل تامل است كه با اين‌كه "دي" نام هيچ يك از امشاسپندان يا ايزدان آيين زرتشتي نيست، اما در هر ماه سه روز به نام "دي" نامگذاري شده است. نتيجه مي‌گيريم كه "دي" از اهميتي فوق العاده برخوردار بوده است.

ماه سي روزه زرتشتي به چهار بخش مي‌شده است كه در آغاز نخستين بخش نام اهورامزدا و در آغاز سه بخش ديگر نام "دي"، صفت اهورامزدا قرار داشته است و اين چيزي شبيه به تقسيم ماه به هفته سامي است. به اين ترتيب، هر بخش ماه به نام خدا آغاز مي‌شده است: اول ماه به نام اورمزد، هشتم و پانزدهم و بيست و سوم ماه به نام دي. هر يك از اين چهار روز معرف آغاز هفته‌اي تازه در ماه است و براي آن كه دي‌ها با هم اشتباه نشوند، هر يك از آن‌ها را با نام روز بعد همراه مي‌كنند و بدين گونه، روز هشتم را دي به آذر، روز پانزدهم را دي به مهر و روز بيست و سوم را دي به دين مي‌نامند.

با اين توضيحات، متوجه مي‌شويم كه شب چله، آغازي بر ماهي نو است كه نام آن ماه به نام خدا متبرك شده است. شايد اعتقاد بر اين بوده كه، در اين هنگام از سال كه با انقلاب زمستاني همراه است، كوتاهي روزها و بسياري سرما زندگي مردم و جانوران را با نگراني روبرو مي‌سازد و تنها خداوند مي‌تواند آن‌ها را در امان نگه‌ دارد. از سوي ديگر همه كارهاي كشاورزي و بيشتر كارهاي دامداري تعطيل است و بهترين راه براي گذراندن اين شب‌هاي بلند و سرد نيايش به درگاه خداوند است.
جواب اين سوال كه چرا ايرانيان شب چله، بلندترين شب(ظلماني‌ترين زمان) سال را جشن مي‌گرفتند، به اين موضوع كه بعد از سپري شدن اين شب، شب‌ها كوتاهتر و روزها بلندتر مي‌شوند، بي‌ارتباط نيست.

در بالا، از آيين مهر سخن به ميان آورديم، زيرا كه آيين‌ شب چله با تولد مهر بي‌ارتباط نيست. مهرپرستي به زعم اسطوره شناسان، آييني رازورانه و عرفاني بوده و به همين خاطر هم با عدد هفت و هم با عدد چهل در ارتباط بوده است.
واژه "مهر" چندين معني دارد. مهر علاوه بر اين‌كه به عنوان يكي از ايزدان(ايزد روشنايي و عهد و پيمان) در ايران باستان پرستش مي‌شد، به معناي اولين فروغ و پرتوهاي خورشيد در هنگام قبل از طلوع از آن ياد شده است. همچنين ماهي به نام مهر و روزي به نام او در هر ماه وجود دارد(روز شانزدهم هر ماه).

اين‌كه مهر هفتمين ماه سال و شانزدهمين روز هر ماه است خود جاي تامل دارد. هفتمين ماه سال، يعني يكي به اضافه نيمي از ماه‌هاي سال و شانزدهمين روز هر ماه، يعني يكي به اضافه نيمي از روزهاي ماه.
از طرفي يكي از جشن‌هاي ديگان، جشن روز "دي به مهر" بوده، كه خود ارتباط ميان مهر و دي را نشان مي‌دهد.
جالب اين است كه جشن ديگري از نوع جشن‌هاي گاهنبار، به نام "ميدياريم گاه" به معناي "ميان سال يا ميانه آرامش" در ماه دي برگزار مي‌شد. اين جشن از روز "دي به مهر" به مدت پنج روز برگزار مي‌شد و يكي از اعمال آن، فراهم كردن انبار زمستان براي دام‌ها بوده است.
.
.
ادامه دارد؛ اما ...
.
.
منابع:
1- نمونه هاي نخستين انسان ونخستين شهريار در تاريخ افسانه اي ايران، از آرتورکريستين سن، ترجمه و تحقيق ژاله آموزگار و احمد تفضلي، تهران، نشر چشمه، 1377
2- چند چهره كليدي در اساطير گاه شماري ايراني، اناكراسنوولسكا، ژاله متحدين، نشرورجاوند، بهار 82
3- مقاله "اعداد و نمود آن‌ها در اشكال و اسطوره‌ها"، آرش نورآقايي
4- از نوروز تا نوروز، كورش نيكنام، تهران، فروهر، 1382
5- مقاله "جشن‌هاي ديگان"، آررزو رسولي

از توضیحاتتان ممنونم.

Mr. Z:

سلام، من بی صبرانه منتظرم تا کتابهای جدیدتون چاپ بشه و بتونم بخونمشون. امیدوارم که این اتفاق زودتر بیافته تا چشم ما هم به جمال چند تا کتاب که ترجمه شون ارزش خوندن رو داشته باشه روشن بشه. نمیدونید چقدر سخته که دسترسی به کتابهای ترجمه شده نداشته باشی و اونی هم که گیرت اومده ترجمه ی مزخرفی باشه که اعصابتو خورد کنه. پس ما منتظریم تا ترجمه های خوب شما رو بخونیم و صد البته نوشته های خوبتر تون رو. در اون موردی هم که گفتید زیاد جدی نگیریدش. اتفاقا این اتفاق ها که می افتند تازه آدم میفهمه که طرفش چند مرده حلاجه و چقدر توی روابطش صداقت حاکمه تا منفعت طلبی. متاسفانه تب منفعت طلبی و همه کس و همه چیز رو برای نفع شخصی خواستن بیماری ایه که گریبانگیر ما شده و خیلی از آدمها رو از آدمیتشون خارج کرده. بعضی وقتها گربه ها با همه ی بی مرامی ای که بهش معروفند مرامشون از بعضی از آدمها بیشتره. موفق باشید و سال نو پیشاپیش مبارک.

محمد قادرپور:

با سلام
پیشا پیش سال نو را به شما تبریک می گویم و امیدوارم که یال خوبی داشته باشین .

محمد قادرپور:

و تبریک به خاطر کتابتون .

بچه محل:

این شیوا مقانلو که میگن واقعن کازابلانکاس؟
ای خدا یعنی میشه من توی این زندگیم کازابلانکارو ببینم؟

نه دوست گرامی, این شیوا مقانلو در همین تهران ناقابل ساکن است! کازابلانکا قصه ای دارد که به فیلمی به همین نام مربوط می شود, و شاید بهتر باشد دوباره یک جمله انتخابی از دیالوگ های آن فیلم را, با ذکر مشخصات فیلم, سردر سایتم بنویسم تا چنین سوء تفاهم های ناخواسته ای ایجاد نشود.البته مدتیست تورهای مسافرتی مراکش هم در ایران فعالیت دارند و توریست ها را به کازابلانکا می برند, و البته خب... هیچ ارزویی دست نیافتنی نیست. شاد باشید. شیوا مقانلو

پروانه:

سلام خانوم مقانلو...واقعا جالب بود...عید تان هم مبارک..با آرزوی بهترین ها برای شما..خیلی خوشحال می شم به من سر بزنید و نوشته های منو هم بخونید..

حمید:

سلام. از خواندن خبر فوت پدرتان ناراحت و از خواندن امیدتان به آینده دلشاد شدم. از دست دادن سایه پدر، تنهایی سردی را برای آدم به بار می آورد. من این سردی را سالهاست که تجربه می کنم.
سال نو بر شما مبارک و پربار. امیدوارم که سالی سرشار از حیات فرهنگی داشته باشید.

افشین:

خانم مقانلوی عزیز
فرا رسیدن سال نو را به شما تبریک می گویم. امیدوارم سال جدید برایتان سالی پر بار و سرشار از شادی و تندرستی باشد. ضمناَ چاپ کتابهای جدیدتان را تبریک میگویم. در اولین فرصتی که به کتابفروشیهای کریمخان سر بزنم آنها را خواهم خرید.

یک خواننده قدیمی:

باور می کنی هر چی تا حالا راجع به بعد مرگ فکر کردی غلط باشه. اصلا قابل شناسایی نیست. اصلا به تصور نمیاد. اصلا فقط میشه فراموشش کرد و به زندگی پرداخت.
اصلا باید هر لحظه فراموش نکرد که مرگی هست فقط همین.
می دونی مشکل چیه؟ مشکل ترس نیست مشکل ترسیه که ما از ترس داریم. مشکل اینه که ما عصبانی میشیم از اینکه عصبانی شدیم. و می ترسیم که بترسیم.
باید رها بشی تا زندگی بیاد و بره و تو فقط تماشاش کنی. نباید مقاومت کنی. اگه با جنگ بجنگی یک جنگ میشه دو تا جنگ. یک نفرت میشه دو تا نفرت. در پناه عشق باشی همیشه.

محسن:

سلام
سال نو مبارک..
با آرزوی بهترین ها برای شما.
حق نگهدارتون

سپیده:

سلام.حالتون چطوره؟
در یکی از پست هاتون درباره صنایع دستی نوشته بودید و اینکه دغدغتون هست و دوست دارین بهش بپردازین.خیلی دوست دارم در این مورد حرفی بزنید.حالا در حد وبلاگ یا یک گفتگوی دوستانه و یا.....
به هر حال من منتظرم.
ممنونم ازتون

علي الله سليمي:

سلام
از شنيدن خبر انتشار كتاب هاي جديدتان خوشحال شدم.
اميدوارم امسال بر خلاف سل قبل، همواره خبرهاي شادي از شما بشنويم.

مصطفی جوادی:

خانم مقانلوی عزیز ما که کوتاه آمدیم و به حذف لمی از بارتلمی موعود رضایت دادیم!" بارت" موعود که پیش میرود ؟ امیدوارم امسال سال به انجام رسیدن همه آن طرح ها باشد.

شکری زاده:

سلام ...

تسلیت میگم ... من هم به تازگی پدرم رو از دست دادم ... روزهای عجیبی رو دارید میگذرونید ... میدونم


لذت بردم از قلم "شیوا"تون ... باز هم خواهم آمد ...

راستی چند تا رباعی دارم که خوشحال میشم بیاد و بخونید ...

باز کن منم:

شیوای عزیز و نازنین
آمدم با تاخیر عید رو تبریک بگم که خبر درگذشت پدر عزیزت شوکه ام کرد. روحش شاد و آرام باد. خوشا به حالش که دختری شایسته و باعث افتخار مثل شما به جای گذاشت. خدای بزرگ به اندازه اندوهت شکیبایی و شادمانی عنایت کند. در غمت شریکم.

محمد امین عابدین:

بونوئلی ها را خواندم و لذت بردم.
سپاس از زحمات شما.

ناصر:

سلام استاد
خواستم يادآوري كنم قراره براي فردا 3 تا مقاله لطف كنيد برامون بياريد:
1. يه مقاله در مورد تاريخچه فيلم هاي ديو و دلبري(كينگ كنگ)
2. يه مقاله در مورد فيلم هاي علمي-تخيلي
3. مقاله «عليه تفسير سوزان سانتاگ»
ممنون.
فعلا تا بعد.

ashkan:

tasliat ... tabrik ...

baran:

baraye pokhte shodan kafist hengame asabaniat az kure dar naravid..

hooman:

salam
khubin shoma khanome moghanloo.ye kare adabi bahatun dashtam dar zaminyee adabiyat.albate pishapish ye email ba onwane october.hooman......vasatun zadeam.montazere jawabe shoma hasta.khaili mamnoon.movafagh bashin

sina:

salam, eshkali baraye weblog pish umade?