وادی حیرت

چاره حال بد, به همان اندازه صدقه حال خوب, نوشتن است. اما این روزها آنقدر مه آلود است که با نوشتن هیچ تعریفی از اوضاع اطرافم نمی توانم ارائه کنم, جز تعریفی از حال خودم – و دوستان معدودم – که همواره بد است. همه مان این اتفاقات را محکوم و تقبیح می کنیم, و همه گیجیم. ولی محکوم کردن با تحلیل کردن فرق می کند؛ و قدرت تحلیل من از کار افتاده, و متعجبم که خیلی از آدم ها, از دختر بچه های کم تجربه و نازپرورده گرفته تا پیرمردهای نیمکت نشین پارک ها, چه راحت اوضاع را تحلیل می کنند و نسخه می پیچند و فرمان صادر می کنند. آنقدر صداقت دارم که بگویم ندانسته هایم از مسائل انقدر زیاد است که باد تحلیلگری را از سرم خارج کرده. من فقط غمگینم, خشمگینم, و همانقدر متعجب. غم و خشمم بابت این همه خون و خشونتی است که مثل ابر دورمان پیچیده, و تعجبم بابت این همه تکرار. مدام به حافظه تاریخی خودم, و شاید ناخوداگاه جمعی مردمم, رجوع می کنم؛ اما آیا اصلا چیزی از این حافظه تاریخی باقی مانده یا ما همان مردم بی خاطره ای هستیم که "اخراجی ها" پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمایمان می شود؟ منی که انقلاب مشروطه را به خود دیده ام, و انقلاب اسلامی را, حالا از کجا جواب بگیرم که چرا بعد از سال ها دوباره همان شعارهایی از دهان مردم بیرون می آید که قرار بود مدت ها قبل جواب بگیرد؟
سرنوشت انتخابات هرچه که بشود, آینده ایران به کجا می رود؟ میان خیلی ها موج تازه ای از جلای وطن به راه افتاده: جدال میان ایده آل گرایی ماندن و ساختن, با عمل گرایی همین یک جان را برداشتن و رفتن به جایی که هر روز صبح با دلشوره و غصه از خواب بیدار نشوند. نقشه جغرافی جهان جلوی همه پهن است تا جایی برای مهاجرت پیدا کنند؛ و بازار کلاس های آموزش زبان گرم تا مدارک تافل را به دست طالبانش برسانند. من و مایی که اما این گربه سیاه پرآزار را دوست داریم ... جای ما کجاست؟

comments ( 2 ) | permalink | Saturday 27 June 2009
روز بعد از بد آیا هست؟

آیا فردایی داریم ما, و فرداییان ما, و آیندگان مای بی آینده؟ من از آن برزخ زمانی می ترسم که امروز رفته باشد و فردا هنوز نرسیده.
سفری که رفته بودم زهرم شد. درست شب پیش از رای گیری به ایران برگشتم و می خواستم می خواستم چیزکی, سفرنامه ای, برای کازابلانکا بنویسم, اما حالا حال نفس کشیدن هم ندارم. من از فردای مردودی می ترسم که بین این همه چندپارگی ها, هیچ رویایی برای طرفین باقی نمانده باشد. همین امروز حس می کنم که تا صدسال دیگر کتابی را به دست نخواهم گرفت. تاریخ نشان داده خیلی از پارگی ها با همین نخ کش شدن ها آغاز شده. کسی این جا به تاریخ علاقه دارد؟

پ.ن: دوستی که مرتب اکثر سایت ها را چک می کند, اطلاع داد که در یکی از سایت های خبررسانی مربوط به حوادث این روزها, مطلبی مربوط به من دیده و توضیح سایت مربوطه را در این باب من طی نامه ای از ایشان خواسته ام نامم را ذیل یک بیانه اضافه کنند. من اگر هم بخواهم اسمم را ذیل بیانیه ای امضا کنم, از طریق شخصی این کار را می کنم؛ و برای مسئولان آن سایت محترم – و هیچ سایت دیگری- نامه یا کامنت یا ای-میل ننوشته ام: شاید کار برخی آشنایان ناشناس باشد که با نام من یا سایتم در جایی عضو شده یا از قول من به آن سایت نامه داده اند. البته مساله چندان مهمی نیست, اما همینجا بگویم که فعلا برای هیچ وبلاگ یا سایتی کامنت نمی گذارم و صحت هیچ نوشته ای را هم تایید نمی کنم, مگر نوشته های وبلاگ شخصی خودم, یا ای-میل هایی که مستقیما از صندوق پستی اینترنتی ام ارسال می شوند. و این ها هم البته منوط به این آرزوست که سایت و صندوق پستی مان روزی هک نشود!

comments ( 7 ) | permalink | Saturday 20 June 2009
من در کمال آزادی مجبورم

ویروس نوشتن در مورد انتخابات, کافه ریک را هم به هم ریخته. از صمیم قلب می خواهم روز انتخابات زودتر بیاید و برود... حالم مثل آن وقت هاییست که بعضی ای-میل ها را باز نمی کنم یا تلفن ها را جواب نمی دهم چون حس می کنم ملال انگیز یا اضطراب آورند, یا خبری دارند که حتا اگر مهیج باشد اما مرا رم می دهد ... مثل وقت هایی که فقط می دوم تا از حضور چیزی فاصله بگیرم که از شدت محتوم بودن خفه ام کرده. کاش این انتخابات زودتر بیاید و برود. در عین حال برنامه مناظره تلویزیونی نامزدها را اگرچه نارسا, اما یک قدم به جلوی دموکراتیک مهم و امیدبخش - دست کم در باز شدن فضای چیزی به نام گفتگوی مودبانه - می دانم.
شرمنده روی ماه هر دو گروه اصلاح طلب هم هستم اما هنوز نمی دانم به کدام یک از دو کاندیدایشان رای می دهم, حتا بعضی بخش های حرف های دکتر رضایی را هم خیلی عاقلانه و هوشمندانه دیده ام. فقط از یک چیز مطمئنم: روز انتخابات, آن ساعت های آخر, سرشار از استیصال می روم رایی در صندوق می اندازم و حرص خوران برمی گردم. من بیشتر از سر ناامیدی کاری خواهم کرد, و این بدترین نوع عملکرد است. مطمئن نیستم که با انتخاب آقای ایکس یا ایگرگ حتما چیزی بهتر خواهد شد, بلکه فقط مطمئنم اگر این اقایان نیایند زندگی بسی بدتر خواهد بود! واقعا برای من این نامزدها فرق زیادی با هم ندارند؛ اگر شخص موسوی را به خاطر روحیه هنرمندانه و فضای نخبه گرا و آکادمیک زندگی شخصیش, و همراهی خانمش, بیشتر می پسندم؛ اما از سوی دیگر سر و سامان دادن به اوضاع بلبشوی فعلی ربط چندانی به سلامت نفس فردی ندارد, و بی تعارف اطرافیان کروبی را آدم های باجربزه تری می دانم که قبلا امتحانشان را پس داده اند. حرف های خود کروبی هم به نظرم قاطعانه تر و شجاعانه تر آمده اند. ضمنا در کمال ناامیدی متوجه شده ام که طرفداران موسوی ماجرا را به شدت تین ایجری کرده اند. از شدت دیدن نوارهای سبز بدرنگی که دور مچ دست و پا و ساق شلوار بچه های موسیخ سیخی یا عروسک های برنزه گره خورده, و عکس کله های نصفه و نیمه سبزرنگ توی فیس بوک, گیج شده ام. دیروز توی آرایشگاه, دحتر 16 ساله خانم مانیکوریستی که داشت کارمان را راه می انداخت, از منزلشان زنگ زد و با خوشحالی به مادرش خبر داد که ستاد میرحسین موسوی از بین بچه های ثبت نام شده, او را برای کمک در امر تبلیغات برگزیده اند! خسته شده ام از دریافت حمایت نامه های مختلف. اصلا برایم عجیب است که چطور سیل این حمایت ها از خیلی وقت پیش, و قبل از اعلام مشخص و رسمی برنامه های کاندیداها, شروع شد, و خیلی از مردم قبل از این که کاندیدایشان حتا یک جمله حرف بزند, فقط به خاطر این که او "فلانی" است, برایش گریه کردن و سینه چاک دادند. قضیه بیشتر به فالگیری و کف بینی شبیه شده: این که آدم امیدوار باشد که انشاءالاه کاندیدای مورد حمایتش فلان و بهمان خواهد کرد!
بالطبع سنم و روزگاری که بر من گذشته, چیزی از شور و حال و هیجان این بروبچه های رنگی درک نمی کنم. می دانم و بهشان حق می دهم که در هر گوشه ای دنبال تخلیه هیجانی بگردند که مکان های تخلیه واقعیش از آنها دریغ شده؛ و در هر آشفته بازاری دنبال بازسازی شبه واقعیتهایی باشند که خود واقعیش را هرگز نمی بینند و تجربه نمی کنند. برای نسلی که نتواند در زمان و مکان درست و وسط خیابان های شهرش کارناوال شادی به راه بیندازد, مبارزات انتخاباتی چند کاندیدای کاملا مسلمان و معتقد, به جنگ شادی تبدیل خواهد شد. خنده ام میگیرد وقتی می بینم بحث انتخابات شبیه بازی استقلال- پرسپولیس شده و کار به رنگامیزی صورت و بدن, و قر کمر وسط خیابان, و چسباندن عکس کاندیدا به سر و صورت کشیده. قصد توهین ندارم, این ها و ما همه شهروند همین مملکتیم و دوستش داریم و بنا به سلیقه خودمان از آن حمایت می کنیم. اما انگار همه چیز بازیچه شده, مسیرش عوض شده, و این حالم را بد می کند. این جماعت چه امید و ارزویی را به این نوارهای رنگی سبز یا سفید یا قرمز گره زده اند؟ به نظرشان کاندیدایشان چکار خواهد کرد, یا چکار می تواند بکند؟ سطح توقعشان از مثلا میرحسین موسوی چیست؟ قرار است کاباره ها را باز کند؟ پارتی های شبانه را آزاد و رسمی کند؟ پول توجیبی بدهد؟ بحث سانسور کتاب و نشریه و فیلم در چه درجه ای از اهمیت است؟ طفلک کاندیدایی که قرار است بار امیدهای کوچک و بزرگ و منطقی و غیرمنطقی میلیون ها نفر را به دوش بکشد... طفلک بچه ها... حمایت های پرشور ای.میلی یا اس.ام.اسی دوستان بزرگتری که دست کم دهه سی عمرشان را گذرانده اند, برایم عجیب تر است. البته شاید برای آن ها هم این فعالیت های انتخاباتی آخرین فرصت ایمان داشتن به چیزی باشد. اما لطفا آنقدر خوداگاهی و صداقت داشته باشیم که بدانیم تا کجای ماجرا واقعا دست ماست, و تا کجایش حیطه ای که پیشاپیش برای بازی ما تعیین شده. بنابراین حتا اگر وارد ماجرا می شویم, به خودمان یا دیگران تلقین نکنیم که این فراواقعیت ِ بازی, اصالت دارد. بگذار اتفاق بدتری نیفتد, حالا به هر بهانه و دست و سوت و رقصی که می خواهد باشد.

(پ.ن: چند روزی به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. لطفا دوستان کامنت گذار عزیز دچار سوءتفاهم نشوند که چرا کامنتشان تایید نشده. به محض وصال اینترنت, همه را تایید خواهم کرد.)

comments ( 9 ) | permalink | Wednesday 03 June 2009