ویروس نوشتن در مورد انتخابات, کافه ریک را هم به هم ریخته. از صمیم قلب می خواهم روز انتخابات زودتر بیاید و برود... حالم مثل آن وقت هاییست که بعضی ای-میل ها را باز نمی کنم یا تلفن ها را جواب نمی دهم چون حس می کنم ملال انگیز یا اضطراب آورند, یا خبری دارند که حتا اگر مهیج باشد اما مرا رم می دهد ... مثل وقت هایی که فقط می دوم تا از حضور چیزی فاصله بگیرم که از شدت محتوم بودن خفه ام کرده. کاش این انتخابات زودتر بیاید و برود. در عین حال برنامه مناظره تلویزیونی نامزدها را اگرچه نارسا, اما یک قدم به جلوی دموکراتیک مهم و امیدبخش - دست کم در باز شدن فضای چیزی به نام گفتگوی مودبانه - می دانم.
شرمنده روی ماه هر دو گروه اصلاح طلب هم هستم اما هنوز نمی دانم به کدام یک از دو کاندیدایشان رای می دهم, حتا بعضی بخش های حرف های دکتر رضایی را هم خیلی عاقلانه و هوشمندانه دیده ام. فقط از یک چیز مطمئنم: روز انتخابات, آن ساعت های آخر, سرشار از استیصال می روم رایی در صندوق می اندازم و حرص خوران برمی گردم. من بیشتر از سر ناامیدی کاری خواهم کرد, و این بدترین نوع عملکرد است. مطمئن نیستم که با انتخاب آقای ایکس یا ایگرگ حتما چیزی بهتر خواهد شد, بلکه فقط مطمئنم اگر این اقایان نیایند زندگی بسی بدتر خواهد بود! واقعا برای من این نامزدها فرق زیادی با هم ندارند؛ اگر شخص موسوی را به خاطر روحیه هنرمندانه و فضای نخبه گرا و آکادمیک زندگی شخصیش, و همراهی خانمش, بیشتر می پسندم؛ اما از سوی دیگر سر و سامان دادن به اوضاع بلبشوی فعلی ربط چندانی به سلامت نفس فردی ندارد, و بی تعارف اطرافیان کروبی را آدم های باجربزه تری می دانم که قبلا امتحانشان را پس داده اند. حرف های خود کروبی هم به نظرم قاطعانه تر و شجاعانه تر آمده اند. ضمنا در کمال ناامیدی متوجه شده ام که طرفداران موسوی ماجرا را به شدت تین ایجری کرده اند. از شدت دیدن نوارهای سبز بدرنگی که دور مچ دست و پا و ساق شلوار بچه های موسیخ سیخی یا عروسک های برنزه گره خورده, و عکس کله های نصفه و نیمه سبزرنگ توی فیس بوک, گیج شده ام. دیروز توی آرایشگاه, دحتر 16 ساله خانم مانیکوریستی که داشت کارمان را راه می انداخت, از منزلشان زنگ زد و با خوشحالی به مادرش خبر داد که ستاد میرحسین موسوی از بین بچه های ثبت نام شده, او را برای کمک در امر تبلیغات برگزیده اند! خسته شده ام از دریافت حمایت نامه های مختلف. اصلا برایم عجیب است که چطور سیل این حمایت ها از خیلی وقت پیش, و قبل از اعلام مشخص و رسمی برنامه های کاندیداها, شروع شد, و خیلی از مردم قبل از این که کاندیدایشان حتا یک جمله حرف بزند, فقط به خاطر این که او "فلانی" است, برایش گریه کردن و سینه چاک دادند. قضیه بیشتر به فالگیری و کف بینی شبیه شده: این که آدم امیدوار باشد که انشاءالاه کاندیدای مورد حمایتش فلان و بهمان خواهد کرد!
بالطبع سنم و روزگاری که بر من گذشته, چیزی از شور و حال و هیجان این بروبچه های رنگی درک نمی کنم. می دانم و بهشان حق می دهم که در هر گوشه ای دنبال تخلیه هیجانی بگردند که مکان های تخلیه واقعیش از آنها دریغ شده؛ و در هر آشفته بازاری دنبال بازسازی شبه واقعیتهایی باشند که خود واقعیش را هرگز نمی بینند و تجربه نمی کنند. برای نسلی که نتواند در زمان و مکان درست و وسط خیابان های شهرش کارناوال شادی به راه بیندازد, مبارزات انتخاباتی چند کاندیدای کاملا مسلمان و معتقد, به جنگ شادی تبدیل خواهد شد. خنده ام میگیرد وقتی می بینم بحث انتخابات شبیه بازی استقلال- پرسپولیس شده و کار به رنگامیزی صورت و بدن, و قر کمر وسط خیابان, و چسباندن عکس کاندیدا به سر و صورت کشیده. قصد توهین ندارم, این ها و ما همه شهروند همین مملکتیم و دوستش داریم و بنا به سلیقه خودمان از آن حمایت می کنیم. اما انگار همه چیز بازیچه شده, مسیرش عوض شده, و این حالم را بد می کند. این جماعت چه امید و ارزویی را به این نوارهای رنگی سبز یا سفید یا قرمز گره زده اند؟ به نظرشان کاندیدایشان چکار خواهد کرد, یا چکار می تواند بکند؟ سطح توقعشان از مثلا میرحسین موسوی چیست؟ قرار است کاباره ها را باز کند؟ پارتی های شبانه را آزاد و رسمی کند؟ پول توجیبی بدهد؟ بحث سانسور کتاب و نشریه و فیلم در چه درجه ای از اهمیت است؟ طفلک کاندیدایی که قرار است بار امیدهای کوچک و بزرگ و منطقی و غیرمنطقی میلیون ها نفر را به دوش بکشد... طفلک بچه ها... حمایت های پرشور ای.میلی یا اس.ام.اسی دوستان بزرگتری که دست کم دهه سی عمرشان را گذرانده اند, برایم عجیب تر است. البته شاید برای آن ها هم این فعالیت های انتخاباتی آخرین فرصت ایمان داشتن به چیزی باشد. اما لطفا آنقدر خوداگاهی و صداقت داشته باشیم که بدانیم تا کجای ماجرا واقعا دست ماست, و تا کجایش حیطه ای که پیشاپیش برای بازی ما تعیین شده. بنابراین حتا اگر وارد ماجرا می شویم, به خودمان یا دیگران تلقین نکنیم که این فراواقعیت ِ بازی, اصالت دارد. بگذار اتفاق بدتری نیفتد, حالا به هر بهانه و دست و سوت و رقصی که می خواهد باشد.
(پ.ن: چند روزی به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. لطفا دوستان کامنت گذار عزیز دچار سوءتفاهم نشوند که چرا کامنتشان تایید نشده. به محض وصال اینترنت, همه را تایید خواهم کرد.)
سلام. من بازم زود رسیدم؟ راستش ترجیح میدم در مورد این پست سکوت کنم نه این که مخالفش باشم و نخوام حرفی بزنم بلکه چون دیگه حرفی برای گفتن نمونده. ولی از همه ی این حرفها گذشته واقعا از عنوان پست لذت بردم: "من در کمال آزادی مجبورم" چه پارادوکسی! چه استفاده ی زیبایی از دوگانگی... بخاطر همینهاست که واقعا نوشته هاتون رو دوست دارم. ولی زیاد با حکمت جدید موافق نیستم به نظر من شجاعتهای کله خرانه ی بزرگتری هم وجود دارند. مثل.... الان چیزی یادم نمی آد ولی خوب این یه داستان دیگه است. شاد باشید.
سلام شیوای عزیز...
واقعن من هم تعجب می کنم از جوان هایی که با چه شور و حالی خودشان را رنگ کرده اند ! واقعن غم انگیزه که حتا کسانی هم که به قول خودشان اهل فرهنگ و ادب و هنر هستن جو گیر شدن... همه انگار جو گیر ! شدن... چه خبره؟ قراره ما رو به کجا ببرن؟
یاد قطارهایی می افتم که مردم رو به سمت کوره های آدم سوزی می برده.
اون وقتی که به بهانه ی حمام کردن همه رو می بردن توی یک ساختمون و بعد گاز ... و بعد خفگی... همه با پای خودشون می رفتن... نمی دونستن چه چیزی در انتظارشونه...
چی بگم...
این همه شور برای چیه؟
واقعن که ما ایرانی ها سیاست مون هم در دست احساساتمونه ...
من کتاب بونوئلی ها را خوانده ام و بسیار لذت بردم. لینک شما را می گذارم توی بلاگم. کار من هم داستان نویسی است. از نوع گیوه گشادش!
خانم مقانلو عزيز سالهاست وبلاگ فرهيخته و آگاه شما زينت بخش صفحه من است وامروز باز هم روشن بيني شما فارغ از هر حب و بغض سطحي نگرانه دلم را روشن كرد .اينكه هنوز كساني باشند كه اينگونه ببينند كور سوي اميدي در تاريكي مطلق است .شاد باشيد
salam.rastehs in entekhabat malom nist sar va tahesh kojas?be nazare man ke hich degargun va taghiiri be vujud nimiad age ham biad ke azruye form khahad bud.vaghean motaheyram az in mardom ke injuri hayjanhashuno khali mikonan.dar vaghe amr be nazare man na faz baztar mishe na inke change mohemi dra in keshware falakat zade va mosibat zade be vujud nakhahad amad.mers shiva khanom
بسیار خوب نوشته بودید. فقط یک نکته را هم اضافه کنی تکمیل است. بعد از این که در اواخر دوران قاجارها (اگر اشتباه نکنم) موجی به وجود آمد که جریان روشنفکری نام داشت، همواره یک جریان موازی با تحولات وجود داشت که به حق یا ناحق به مسائل روزمره زندگی از زاویه دید بالا نگاه میکرد و به طبع عموماً تودههای مردم را به عنوان عوام کم ارزش در نظر میگرفت. متاسفانه در سالهای اخیر اگر توجه کرده باشی یک جریان موازی جدید به وجود آمده که شاید بشه بهش گفت نئواینتلکچوالیزم که از جریان اول هم جالبتره. چون این جریان خودش را در مرحلهای بالاتر از جریان روشنفکری میدونه و از همین رو خودش رو محق میدونه که جریانات روشنفکرمابانه رو هم زیر سوال ببره و از دیده تحقیر به اونها نگاه کنه. به عبارت دیگه در جریان جدید روشنفکران نوین حرکتهای روشنفکران سنتی را هم قبول ندارند و بنابراین به طبع تودههای مردم را که دیگه اصلاً بینهایت ناآگاه میدانند. نمیدونم شما هم متوجه این موج نو شدید؟ خطر این مساله جدا شدن روشنفکر از توده مردم و طبیعتاً عدم لمس زندگی مردم عادی است که این مساله باعث زایش هنری میشود که برای مخاطب عام دور از ذهن و بالطبع غیرقابل درک است. حالا هر چقدر این جریان در بحث هنر با این تفکر ادامه مسیر بده باعث ایجاد شکاف شدیدتر میان هنر و مخاطب میشود. فکر میکنم در بحث کتاب و ادبیات یکی از راههای بازگرداندن اعتماد خواننده فارسی پر کردن همین خلا نویسنده و مخاطب است. این مقدمه را فعلاً در ذهن داشته باش چون 1. کاملاً مرتبط با این پستت هست. 2. فکر میکنم از این که بیخودی بیاند و از نوشتهات تعریف کنند چندان دل خوشی نداری. 3. دارم بابیرحمی کتابت رو برای بار چندم میخونم. میبینی خواهر غربت آدم رو به چه فکرهایی میاندازه.
نوشتهاید روحیهی هنرمندانهی آقای موسوی و . . . سالها پیش را به یاد میآورم که مثل هر روز شاد و پرشور از مدرسه بیرون زدیم و روز بعد دوباره به مدرسه رفتیم با این تفاوت که از کلاس چهل نفری روز قبل تنها حدود پانزده نفر در کلاس باقی مانده بودند . آن روز شاید یکی از تلخترین روزهای زندگیام بود . خانم مقانلوی عزیز آن بچهها دیگر هرگز به مدرسه برنگشتند . آنها فقط شانزده سال داشتند . باور نمیکنید که هنوز از پس این همه سال چهرههای کودکانهشان از خاطرم نرفته است . از خودم میپرسم واقعا چه جور آدمهایی بودهان آنهایی که توانستهاند به آن چهرههای بچهگانه ، به آن اندامهای کوچک و ترد و شکننده شلیک کنند . حتما آدمهایی با روحیهی هنرمندانه بودهاند ، خیلی هنرمندانه ، نه ؟
وقت زیادی نمانده. اگر به تغییر سرنوشت کشورتان علاقه مندید و دلتان میخواهد به اندازه خودتان در این


