روز بعد از بد آیا هست؟

آیا فردایی داریم ما, و فرداییان ما, و آیندگان مای بی آینده؟ من از آن برزخ زمانی می ترسم که امروز رفته باشد و فردا هنوز نرسیده.
سفری که رفته بودم زهرم شد. درست شب پیش از رای گیری به ایران برگشتم و می خواستم می خواستم چیزکی, سفرنامه ای, برای کازابلانکا بنویسم, اما حالا حال نفس کشیدن هم ندارم. من از فردای مردودی می ترسم که بین این همه چندپارگی ها, هیچ رویایی برای طرفین باقی نمانده باشد. همین امروز حس می کنم که تا صدسال دیگر کتابی را به دست نخواهم گرفت. تاریخ نشان داده خیلی از پارگی ها با همین نخ کش شدن ها آغاز شده. کسی این جا به تاریخ علاقه دارد؟

پ.ن: دوستی که مرتب اکثر سایت ها را چک می کند, اطلاع داد که در یکی از سایت های خبررسانی مربوط به حوادث این روزها, مطلبی مربوط به من دیده و توضیح سایت مربوطه را در این باب من طی نامه ای از ایشان خواسته ام نامم را ذیل یک بیانه اضافه کنند. من اگر هم بخواهم اسمم را ذیل بیانیه ای امضا کنم, از طریق شخصی این کار را می کنم؛ و برای مسئولان آن سایت محترم – و هیچ سایت دیگری- نامه یا کامنت یا ای-میل ننوشته ام: شاید کار برخی آشنایان ناشناس باشد که با نام من یا سایتم در جایی عضو شده یا از قول من به آن سایت نامه داده اند. البته مساله چندان مهمی نیست, اما همینجا بگویم که فعلا برای هیچ وبلاگ یا سایتی کامنت نمی گذارم و صحت هیچ نوشته ای را هم تایید نمی کنم, مگر نوشته های وبلاگ شخصی خودم, یا ای-میل هایی که مستقیما از صندوق پستی اینترنتی ام ارسال می شوند. و این ها هم البته منوط به این آرزوست که سایت و صندوق پستی مان روزی هک نشود!

Saturday 20 June 2009
مریم طالبی:

خانم مقانلو سلام
من دانشجوی ترم آخر ارشد ادبیات هستم و دارم برای پایان نامه ام روی آثار چند نویسنده زن کار می کنم که شما هم جزء اونها هستین چند روز پیش برای شما یه میل فرستادم و هر روز هم نگاه می کنم که جوابی اومده یا نه ولی هیچ خبری نیست. براتون نوشتم که دارم روی مجموعه داستان های شما از نظر فمینیستی کار می کنم و خیلی دوست دارم که نظر خودتون رو هم راجع به این جنبش در آثارتون بدونم . اگه لطف کنین و جوابم رو بدین واقعا ممنونتون می شم اگه حتی یه شماره هم از خودتون بهم بدین کافیه .
شاداب و پیروز باشین
مریم طالبی

ایمان.الف.خلیفه:

گرچه امروز همان روز است. ولی دنیا تمام نشده (با این جمله حرص خیلی ها را در آوده ام . ولی حقیقت دارد!)

رضا:

سلام

یعنی در این حد...مثلا شما باید روحیه بدین به ما کوچکترا.
مام ما(مام میهن) توانایی بالایی در بازسازی و دوختن دارد(درتاریخی که به آن علاقه دارم هست)...اگر هم نمیخواهید کتاب در دست بگیرید لطف کنید و حتما بنویسید... یا کتاب یا برای ما....که ما به هر دو مجوز میدهیم اگر دیگران نمیدهند

رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

آقای ز:

اگر شعوری هم در جامعه مانده است از همین نوشته ها و ترجمه هاست. اگر دیگران نکرده بودند الان همین هم نبود. اگر شما و تمام آنها که میتوانند هم نکنند در آینده دیگر از این نیمه جان چیزی بجا نخواهد ماند. انتخاب با شماست هر چند که دیگر امیدی هم نمانده است.

ناصر:

سلام
امانتي شما به دستتون (اميليتون) رسيد؟؟؟
اگر رسيده يك ايميل كوچيك به من بزنيد لطفا تا مطمئن شم امانت دار خوبي بودم.
فعلا

حمید:

سخت ترین لحظه زندگی یک زن، زمانی است که برای به دنیا آوردن یک موجود جدید، با مرگ دست و پنجه نرم می کند. حاصل تمام آن ناآرامیهای زنانه و شیون ها و جیغ هایی که شما بیش از ما، درکش و حسش می کنید، زایش است؛ زایش یک موجود تازه که معصومیت از ذره - ذره وجودش می بارد.

ایران اکنون با مرگ، دست و پنجه نرم می کند اما نمی میرد، به دنیا می آورد. حال این ما هستیم که باید به این زایش کمک کنیم و حداقل برایش آبی داغ کنیم.

اشکان:

سلام خانم مقانلو ... شاید خاطرتان نباشد ما یک بار همدیگر را در غروب دیدیم مخلص اینکه از آیدا خبری دارید؟ اگر تماس دارید بگویید فلانی حالش را پرسید و اینکه چرا جواب ایمیل نمی دهد ... همین . ممنون