روی دیوار بزرگ چین

اگر این احوال بهت آور و مایوس کننده یکماه اخیر – و شاید تا ماه های بعد – نبود, زودتر کازابلانکا را با نقل خاطراتی از سفر اخیرم به چین رونق می دادم. کافه ریک را هیچ وقت دلم نمی آید زورکی به روز کنم, مثل وقتهایی که خودم را مجبور می کنم زورکی ترجمه کنم یا بنویسم تا فقط یادم باشد زنده هستم- هستیم- و کارمان همینهاست و باید زندگیمان و کارمان و زنده ماندمان را در هر شرائطی جدی بگیریم. بخشهایی پراکنده از سفرم را اینجا تعریف می کنم, پر کردن تصاویر خالیش با خودخوانندگان.
با یک پرواز چینی سفر کردم چون چنان خاطره بدی از پذیرایی های ایران – ایر در آخرین سفرم داشتم که ترجیح دادم هواپیمایهای تنگ و تاریک چین را امتحان کنم. طبق قرار اعلام شده, سه ساعت مانده به پکن, باید در شهری پیاده می شدیم تا هم تست عدم ابتلا به آنفلوانزای خوکی بدهیم, و هم هواپیما عوض کنیم. همین ها را هم کردیم, اما آن شهر کوچک کجا بود؟ ارومچی, مرکز مسلمان نشینی که آن روز نمی شناختمیش و آرام و ساکت بود,اما امروز صدر اخبار جهان است و به خون کشیده شده. تابلوهای سالن فرودگاه کوچک و محقر محلی سه زبانه بود: انگلیسی, چینی, و اویغوری, یعنی خطی با حروف عربی اما زیر و زبرها و نوع اتصالاتی که خواندنشان را برای ما سخت یا ناممکن میکرد. در آن فرصت کوتاه, همینقدر وقت شد که خستگی شش ساعت چای نخوردن را درکنم؛ و با عجله یکی, دو مجله انتخاب کنم که با عکس و تفصیلات, بخشهایی را به معرفی آداب و رسوم مردم این منطقه اختصاص داده بود: چقدر به هیجان آمدم از دیدن عکس آن کاشی های فیروزه ای روی سقف مساجد اسلامی, و تذهیب های طلایی در حاشیه تابلوهای قدیمی, و روسریهای دستباف گلدار روی موهای دختربچه های خجول و خندان ... چقدر شبیه ما... حالا بیش از یک ماه گذشته. به دوستم می گویم چه قدمی داشتیم ما! از سر تصادف گذارمان به اورومچی افتاد, بعدش جنگ داخلی شد! از سر تصادف هم بلیط برگشتتمان به شب انتخابات ایران خورد, که از فردایش اوضاع این گونه شد! می گوید نقشه جهان را باز کن و ببین مقصد بعدیت کجاست!
شرح دیدنی های پکن آنقدر زیاد, و دیدنی هایش آنقدر زیباست که به این یادداشت سر نمیگیرد. انگار پایت را که از تهران بیرون بگذاری, تمیزی و آرامش و امنیت مولفه اصلی اکثر کلانشهرهای دنیاست. از این بنویسم که معبد کنفوسیوس چه فضای معنوی رازامیزی داشت, که دویدن روی قسمت صافی از دیوار بزرگ چین چه تجربه بینظیری بود, که حضور در قصر ممنوعه – یاد پوئی کوچک, آخرین امپراتور چین به خیر! - چه روز بارانی رنگینی برایمان ساخت, یا که معده من که به خوردن خیلی از عجائب غذایی عادت کرده چه رنجی را در آن روزهای چین تحمل کرد؟!
صبح روز دوم ورودمان, طبق برنامه تور به میدان تیان آن من می رویم. باز هم از سر تصادف, آن روز مصادف است با بیستیمن سالگرد کشتار دانشجویان چینی در این میدان بزرگ, وحشتناک بزرگ و بی در و پیکر. یعنی امروز, روز قبل از سالگرد است اما پلیس چینی در همه جا حضور دارد و در سکوت محض مثل مجسمه ایستاده است که مبادا دستی از پایی خطا برود. اما همان شب که جدا از تور, عازم اپرای پکن هستیم, سر راه دوباره از میدان رد می شویم و اینبار در تاریکی جمعیت زیادی از مردم عادی را می بینیم که دورتادور میدان ایستاده اند و با همان سکوت, سکوتی وهمناک, نگاه می کنند. ماجرای تیان آن من هنوز بزرگترین خاطره تلخ دانشجویی در جهان است. البته ظاهرا مردم عادی هم قاطی دانشجویان معترض به سیاستهای دولت کمونیستی, بوده اند و کلی هم کشته داده اند, اما ماجرا به نام جنبش دانشجویان چینی معروف شده. اگرچه آن روزها اینترنت و ماهواره مثل حالا به یکی از اعضای خانواده ها تبدیل نشده بود, اما اتفاقات چین را خیلی از جهانیان دیدند. تحلیلگران سیاسی می گویند اعتراضات گسترده به آن ماجرا, و پیامدهای داخلی و خارجیش, دلیل مهمی بود که چین دست به تعدیل هایی در ساختار سیاسی / اجتماعی خود بزند و به جایی برسد که حتا دنیا میزبانی المپیک بین المللی را به عهده اش بگذارد (و بعد به خاطر رسوایی کشتن بودای ها پشیمان شود!). می دانیم که اکثر دانشجویان چینی خواسته هایی در مورد آزادی های صنفی و سیاسی و بیانی داشته اند, اما در جایی خواندم که خیلی ها هم, ساده و کودکانه, مطالباتی در این حد داشته اند که در کشورشان شعبات مکدونالد آمریکایی دایر شود و دیسکوهای اروپایی داشته باشند, یا بتوانند به راحتی از نمادهای غربی استفاده کنند. از نظر شخص من این خواسته ها اگرچه کوچک, اما تحقیرامیز نیست. وقتی قرار باشد مردم به خیابان بیایند, دیگر نمیشود بین روشنفکر و عامی خط کشی کرد, یا حساب روسپی و چاقوکش شهر را از استاد دانشگاه و کاسب محل جدا کرد. حالا من ِ توریست, بیست سال بعد از حادثه به این شهری رسیده ام که تداخل آرام و عجیب فرهنگیش برایم بسیار معماست: قدم به قدم از جلوی فروشگاه های گران و لوکس گوچی و کارتیه و شَنل رد می شوی, اما تمام فروشنده های شیکپوش این فروشگاه ها – و همینطور کادر هتل ها و رستوران های حسابی – پیراهن اصیل و سنتی چینی به تن دارند! و من فکر می کنم اگر همین فردا و به شکل رسمی و قانونی, دروازه های ایران به روی تمام زندگی و فرهنگ غرب باز شود, چند درصد جوان های بالاشهری ما حاضر اند لباس محلی بلوچی یا کردی بپوشند و با افتخار سرشان را جلوی خارجیها بالا بگیرند؟ واقعا یکی از دغدغه های فعلی من در زمینه تاریخ و علوم اجتماعی این شده که بفهمم بعد از انقلاب فرهنگی معروف مائویستی, و بعد از تمام آن پاکسازیها و آشوبها و اتفاقها, چطور فرهنگ سنتی و غنی این مردم هنوز حفظ شده؛ رقص و آواز محلیشان را دارند, و بدون بریدن از ریشه ها و بی نفرت از پیشینه, به چنین پیشرفتهای جهانی حیرت انگیزی رسیده اند؟
راستی, حالا شهر دیسکوهای بین المللی دارد, قدم به قدم هم با شعبات مکدونالد و کی.اف.سی روبروی می شوی, اما تمام مکدونالدها بی استثنا, طعم ادویه و روغن چینی میدهد: اینها مکدونالد را هم مال خودشان کرده اند!

comments ( 10 ) | permalink | Friday 24 July 2009