مدرسه جهانی

برخی خبرها هر از چند گاهی تکرار می شوند, اما قرار است تازه و هیجان انگیز به نظر برسند تا مشتریان را مدت کوتاهی در بهت و شوق فرو ببرند. مثلا هرچند سال یکبار خبر پیدا شدن نسخه جدیدی از پیشگوییهای نوستراداموس به گوش میرسد که دست برقضا وقایع همان چند سال اخیر را هم به شکل حیرت انگیزی در خود اضافه کرده, و نسبت به نسخ قبیل "به روز" تر است! یا مثلا, خبر تکراری دیگر که همین چند هفته پیش نقل مطبوعات جهان بود, پیدا شدن تصادفی یکی از آخرین قبائل بدوی و بازمانده حاشیه رود آمازون بود. برای من که عاشق آمریکای جنوبی و تمام متعلقات آن هستم, چنین اخباری البته خوشایند است, و ذوق میکنم که هنوز همه چیز دنیا یکسان و مدرن نشده است. اما این بار که این خبر را شنیدم مشکوک شدم که احتمالا این قبیله¬ی ناشناس که هی گم و پیدا میشود, همین ایران خودمان است که به هر دلیلی اسمش را راست و مستقیم نمی اورند. چون دیگر مطمئن شده ام که ما ساکنان یک جزیره گم شده و ناشناس هستیم که باقی دنیا – نظرشان خیلی هم که لطیف یا عالمانه باشد – نشسته اند و دستمان می اندازند و به ریشمان می خندند, و دست بالا به عنوان یک نمونه نادر بررسیمان می کنند. داخل هم که خودمان بد از بدتر مشغول نظاره کردن و خندیدن به یکدیگر, و انگشت تعجب به دهان گرفتنیم.
اما بعد- این مدت بیشتر وبلاگهای جهان مجازی در مسائل سیاسی و بیانیه و نظریه و مانیفست غرق شده اند: اتفاقی که اگرچه برایمان طبیعیست اما خجسته یا لذت بخش نیست. به نظرم "کار کردن", با هر درد و خستگی و ملالی که شده, مهم تر است تا مدد جستن از دلواپسی های اجتماعی و یافتن بهانه برای کار نکردن. من طرفدار ادبیات چشم و گوش بسته و بی خبر از همه جا نیستم, ولی به نظرم "باید و نباید" تعیین کردن برای ادبیات, و اصرار به القای بیرونی مفاهیم جامعه شناسانه به آن, نه کار موثری است و نه راهکار جدیدی. عمر اشارت های مستقیم سیاسی یا حزبی برای القای تاثرات ناشی از بحران های اجتماعی در هنر, 6, 7 دهه قبل به پایان رسید. و تاریخ نشان داده که هنر و ادبیات صرفا به ضرب کار, و با هر مریضی و نیمه جانی و لنگشی که شده, همیشه راهی برای بقای حیاتش پیدا کرده؛ و اگر فی نفسه قدرتمند و بالنده باشد و مهیای حرفی برای گفتن, حتما حرفش را به شیوه و سبک خودش خواهد زد, ولو این که در ظاهر از شعارهای مستقیم اجتماعی عاری باشد. بماند که نفس انتخاب هر شکل از آفریندگی هنری به عنوان راهی برای گذران زندگی, پیشاپیش نشان از روح سرکش و خطرپذیر مولفی دارد که بدون نیاز به تحلیل های ایدئولوژیک, راهش را انتخاب کرده است. صدالبته که هر نظر دیگری به جای خودش محترم است. و حالا نظر من این است که هر طوری هست کار کنیم. ترجمه داستان کوتاه درخشانی از دونالد بارتلمی را اینجا بیاورم. سالها پیش این داستان را با ترجمه دیگری در جایی که یادم نمی آید خوانده بودم, شگفت انگیز بود, و حالا خودم هم آن را برگردانده ام.

مدرسه- دونالد بارتلمی
خب, ببینید, ما تمام بچه ها رو برده بودیم واسه درختکاری, چون فکر میکردیم که ... که درختکاری بخشی از آموزش اونهاست, تا ببینند ... میفهیمد که ... ساقه و اینا چطوری عمل میکنند... همینطور هم برای افزایش حس مسئولیتپذیری, مراقبت از چیزها, و این که شخصا مسئول و جوابگوی چیزی باشند... منظورم رو میفهمید که. ولی درختها همه خشک شدند. درختهای پرتقال بودند. نمیونم چرا خشک شدند, اما خشک شدند. احتمالا یک مشکلی توی خاک وجود داشت, یا شاید هم اون گروهی که از کودکستان آوردیم بهترین گروه ممکن نبودند. خیلی بهش فکر کردیم؛ چون سی تا بچه اونجا بودند که هرکدوم هم نهال خودشون رو کاشته بودند, و حالا سی تا درخت مرده روی دستمون مونده بود. همه بچه ها به اون ساقه های کوچولوی قهوه ای زل زده بودند. خیلی ناراحت کننده بود.
البته این جریان خیلی هم بد نمیشد اگه دو هفته قبل از این ماجرای درختها, تمام مارهامون نمرده بودند. اما من فکر میکنم که مارها... خب, دلیل این که که مارها سقط شدند این بود که... یادتون میاد که به خاطر اعتصاب عمومی چهار روز آبگرم نداشتیم, و این یک مساله قابل توضیح بود. این جیزی بود که میشد به بچه ها توضیح داد به خاطر اعتصاب رخ افتاده. منظورم اینه که هیچکدوم از والدینشون نگذاشته بودند بچه ها از صف اعتصاب کننده ها رد بشند, بنابراین بچه ها می دونستند که یک اعتصاب در جریانه و این چه معنایی داره. بنابراین وقتی ماجراها شروع شد و ما جسد مارها رو پیدا کردیم, ذهن بچه ها خیلی هم به هم نریخت.
درمورد باغ گیاهان هم ... احتمالا زیادی بهشون اب داده بودیم, دست کم حالا بچه ا حالا میدونستند که نباید به گیاهان زیاد اب بدند. بچه ها خیلی پیله باغ شده بودند و احتمالا بعضیهاشون... میفهیمد که, وقتی ما مواظب نبودیم آب رو یک کم زیادی ول کردند. یا شاید هم ... خب, من دوست ندارم به خرابکاری فکر کنم, حتا اگه برامون پیش اومده باشه. منظورم اینه که این چیزیه که به ذهن ما رسید. ما احتمال میدادیم که خرابکاری باشه, چون قبلش موشهای صحراییمون مرده بودند, موش سفیده هم مرده بود, و سمندرمون هم... خب دست کم حالا بچه ها می دنستند که نباید اون حیوونا رو تو کیسه های پلاستیکی این ور واون ور ببرند.
راستش ما انتظارش رو داشتیم که ماهی گرمسیریمون هم بمیره, و اصلا جای تعجبی نداشت. حتما دیدین که یک خروار ماهی مرده, کج و کوله, به شکم میاند روی سطح اب. اما طرح درس ما یجاب میکرد که ماهی گرمسیری داشته باشیم؛ هیچکاریش نمیتونیم بکنیم, هرسال همین اتفاق میفته, و فقط باید با عجله ازش بگذریم.
اصلا قرار نبود یک توله سگ داشته باشیم.
اصلا قرار نبود یک توله سگ داشته باشیم, اون فقط یه توله بود که یک روز دختر مرداخ زیر یک کامیون پیداش کرد و ترسید که وقتی راننده تحویل بارش رو تموم کنه, کامیون رو از رو سگه رد کنه؛ واسه همین توله رو چپوند توی کوله پشتیش و با خودش آورد مدرسه. بنابراین ما صاحب یک توله سگ شدیم. همین که توله رو دیدم به خودم گفتم یا خدا, شرط میبندم که فقط دو هفته زنده بمونه و بعد ... و همین هم شد. اصلا قرار نبود سگ بیاد تو کلاس درس, مقرراتی در این مورد وجود داره, اما نمی شه به بچه ها گفت که نمیتونند سگ داشته باشند اون هم وقتی که سگه اونجا حاضره, درست جلوشون, و دوره به دوره اتاق میدوه و واق واق میکنه. اسمش رو ادگار گذاشتند, اسم...اسم من رو روش گذاشتند. خیلی حال میکردند که دنبالش بدوند و داد بزنند "هی, ادگار! ادگار نازی!" بعد وحشتناک میخندیدند. از این ابهام خیلی لذت میبردند. خودم هم خوشم میومد. از این که باهام شوخی کنند ناراحت نمیشم. براش توی اتاقک انباری یه خونه کوچولو درست کرده بودند. نمیدونم از چی مرد . به گمونم مرض گرفت. من قبل از این که بچه ها بیان مدرسه بردمش بیرون. هر روز صبح مرتب اتاقک انباری رو کنترل میکردم چون میدونستم چه اتفاقی میفته. دادمش به سرایدار.
و بعدش اون بچه یتیم کره ای بود که کلاس ما به واسطه "برنامه کمک به کودکان" قبولش کرده بود. ایده اولیه این بود که تمام بچه ها رو به خوابگاه بیارند. ماجرای ناخوشایندی بود, اسم بچه هه کیم بود, و شاید اون رو زیادی دیر و از این حرفا قبولش کردیم. علت مرگ درنامه مون ذکر نشد, و اون بنیاد پیشنهاد کرد که ما به جای کیم یک بچه دیگه رو قبول کنیم, و چند مورد شرح حال جالب هم برامون فرستاند؛ اما ما جراتش رو نداشتیم. کلاس قضیه رو کاملا جدی گرفت, و این حس در اونها بیدار شد (البته این گمان منه, چون هیچ کس هیچوقت مستقیما چیزی به من نگفت) که شاید یک مشکلی در مدرسه و جود داره. اما من فکر نمیکردم که مدرسه مشکل خاصی داشته باشه: بهتر و بدترش رو زیاد دیده بودم. این فقط یه جور بدشانسی بود. مثلا, تعداد پدر و مادرهایی که مرده بودند یک کم غیرعادی بود: به گمونم دو تا حمله قلبی و دو تا خودکشی, یک غرق شدگی, و چهار تصادف منجر به مرگ داشتیم. از بد حادثه. و همون میزان مرگ و میر سنگین و معمولی رو بین پدربزرگها ومادربزرگها هم داشتیم, یا شاید امسال کمی سنگینتر بود, که ظاهرا هم بود. و اما فاجعه.
فاجعه وقتی اتفاق افتاد که ماتیو وین و تونی ماوروگورد تو اون زمینی که برای ساختمان دفتر جدید فدرال حفاری شده, بازی میکردند. میدونید که کلی شاه تیر بزرگ چوبی اونجا هست که لبه محل حفاری نصبشون کردند. ازش یک پرونده قضایی دراومده, چون والدینشون ادعا میکنند که تیرها سست نصب شده بودند. من نمیدونم چی درسته و چی نیست. سال عجیب و غریبی بوده.
یادم رفت ماجرای پدر بیلی براند رو هم ذکر کنم که موقع گلاویز شدن با آدم نقابداری که بی اجازه وارد خونه اش شده بود, آخرش چاقو خورد.
یک روز توی کلاس بحث درگرفت. بچه ها از من پرسیدند که همه اونها کجا رفته اند؟ درختها, سوسمارها, ماهی گرمسیری, ادگار, باباها و مامانها, ماتیو و تونی, کجا رفته بوند؟ من گفتم که نمیدونم, نمیدونم. اونها گفتند کی میدونه؟ و من گفتم که هیچکس نمیدونه. و اونها گفتند آیا مرگ چیزیه که به زندگی معنا میده؟ و من گفتم نه, زندگی چیزیه که به مرگ معنامیده. بعد اونا گفتند اما مگه مرگ رو یک "مفروض بنیادی" درنظر نمیگیرند؟ روشی که شاید "ابتذال بدیهی زندگی روزمره به وسیله اون به سمتی استعلا پیدا کنه" که ...
گفتم چرا, شاید.
گفتند ما اینو دوست نداریم.
گفتم معلومه.
گفتند خیلی حیف شد!
گفتم شد.
گفتند میشه حالا با هلن (کمک مربیمون) معاشقه کنی, طوری که بتونیم ببینیم چطوریه؟ ما میدونیم که هلن رو دوست داری.
من هلن رو دوست داشتم ولی گفتم که این کارو نمیکنم.
گفتند راجع به این کار زیاد شنیدیم, اما هیچوقت ندیدیم چطوریه.
گفتم که اگه اینکارو بکنم اخراج میشم, دیگه این که این کار هرگز- یا تقریبا هرگز- به نمایش گذاشته نمیشه. هلن به بیرون پنجره زل زده بود.
بچه ها گفتند خواهش میکنیم. اینکارو با هلن بکنید, ما دنبال "مطالبه ارزشها" هستیم, ما میترسیم.
گفتم که نباید بترسند (گرچه خودم اغلب میترسم) و گفتم ارزشها همه جا پیدا میشند. هلن جلو آمد و منو بغل کرد. من چندبار پیشانیش رو رو بوسیدم. همدیگه رو درآغوش نگه داشتیم. بچه ها به هیجان آمده بودند. بعدش کسی در زد, من در رو باز کردم, و یک موش صحرایی جدید دوید داخل. بچه ها از شادی زوزه سر دادند.
پایان


comments ( 11 ) | permalink | Wednesday 30 September 2009