به روایت روزهای رفته, به باور آمار, چه یکی دو سال پر مرگ و ماتمی را گذرانده ام, و گذرانده ایم. آنقدر سوگ رفتن ها به هم وصل شده که تا خواسته ام برای فوت یکی چیزی بنویسم, نفر بعدی رفته و خبر قبلی را کهنه کرده و قلم مرا هم خشکانیده. همه اش خبر کوچ های فوج فوج آمده: از پیرهای فرزانه گرفته تا جوان های بی گناه داغ به دل گذاشته؛ از آن همه موسیقیدان و نوازنده و بازیگر و عالم و ادیب و فقیه مشهور و محبوبی که تن ماه های اخیر را سیاهپوش کرده اند گرفته تا آدمهای دورتر و بی نشان تر - مثلا فرزند این فامیل و آشنای آن قوم - که اگر از کمی نزدیک نگاهشان کنیم گوشه ای از دل را سوزانده اند؛ از مهدی سحابی گرفته که هیچوقت ندیدمش و نیازی به دیدن هم نبود چون آثارش سالهاست جلوی چشمم هست, تا شهرام شیدایی که یکبار دیدمش و هرچه منتظر شدم جامعه ادبی تسلیتی جمعی برایش بنویسد و امضا کنیم, کسی جلوداری نکرد... و از همه سیاهتر داغ ماندگار پدرم که امسال نخستین شب سیاه یلداییست که بی او به حافظ تفال می زنم.
این سیاهی ها با دل من است, اما این را هم به یاد دارم که:
من میراث دار شب یلدایم ... میراث بی بدیل عبور از سیاهی به من ارث رسیده است, تنها به من ِ ایرانی, و به مدد این ارث باید که از شب گذر کنم.
من سنت چند هزار ساله یلدا را پشت سر دارم که گویاترین نماد امید در طول تاریخ بشریت است.
من یلدایی را دارم که به چندین اسم و بهانه دیگر, و با چندین رخسار رنگین تر, وارد سفره اداب و فرهنگ ملل دیگر شده است. پس خوشا من و قدرت شبم در این ورود بی اجازه.
شب ترین شب سال مال من است. به مدد یلدا سیاهی رنگ دیگری می گیرد. خوشا من و این سیاهی.
حالا هفت هزار سال است که مادران و پدران من در دامنه کوه البرز دور هم جمع می شوند تا طولانی ترین شب سال را کنار هم و به دلداری هم به صبح برسانند, تا در هراس نگذشتن ثانیه های شب تنها نمانند, کنار هم بگویند و بخندند و شعر بخوانند و ترس تنهایی را از یاد ببرند. قرار است خورشید درست از میان ظلمانی ترین لحظات درازترین شب سال, طلوع کند, مهر از جا برخیزد و دل سنگ را بشکافد و روزترین روز سال را آغاز کند.
خوشا من و این روز ِ فردایم.
یادم می ماند که هر کداممان هم که با این شب ِ تیره برویم, تا یاد و ریشه یلدا در ذهن کسی باقی باشد, روز ِ فردایی هم خواهد رسید.
این شب را تنها نمانیم. یلدایمان مبارک.
برای اطلاعات یلدایی: +

