من و داداش رضا و آقای کارگردان

دانشجوی دانشکده سینما- تئاتر که بودم, یک رفیق سال بالایی داشتیم به نام رضا (برای بچه هایی که در سینما- تئاتر درس خوانده باشند, "سال بالایی / سال پایینی بودن" معنانی ضمنی خاصی به همراه دارد, چیزی در حد سلسله مراتب نظامی! دست کم برای ماها که اینطور بوده و هست.) رضا سال بالایی ما بود, و رهبر ما در تمام حوادث تلخ و شیرین دانشکده: اعتصاب ها, تحصن ها, به هم ریختن سلف سرویس, به راه انداختن کانون های دانشجویی بیشمار, دعوا کردن با استادها و به سکته دادن جمع کثیری از مسئولان رده بالای دانشگاه, نامه نگاری های تند و تیز با مسئولان وزارت علوم (و البته آموزش آئین نامه نگاری به ما سال پایینی ها)؛ و صدالبته او یکی از پیشگامان معرفی و باب کردن مفاهیم پست مدرن, و ادبیات و فلسفه پست مدرن در دانشکده بود: بی این که خودش علاقه ای به ترجمه و تالیف و این کارها داشته باشد, مشوق و همراه ما بود. و تذکر خیلی مهم: تمام این کارها را در عین خونسردی و بی خیالی, و با طمانینه هرچه تمام تر انجام می داد. رضا در نقش آچار فرانسه مشکلات بچه های دانشگاه قابلیت های زیاد دیگری هم داشت که به این بحث مربوط نیست. نکته مهم بحث من, ماجرای پایان نامه دوران لیسانسش است.

پایان نامه لیسانس سینما, یعنی عملا نشان بدهی در آن چهار سال چه چیزهایی ای گرفته ای (و البته بیشتر یاد نگرفته ای!) باید تمام زورت را بزنی تا فیلمی که می سازی اصول اولیه و ساختارهای دقیق و وحی منزل سینمایی را, در حد خودش, رعایت کرده باشد. رضا برای پایان نامه, پست مدرن بازی" به شیوه خودش را از همان مراحل پیش تولید شروع کرد. یعنی, به تمام دختر و پسرهای دانشکده اعلام کرد که می توانند در فیلمش بازی کنند, بی هیچ محدودیتی در انتخاب نقش و لباس و آرایش (فقط لطف کنند و قیافه هاشان کمی به مضمون فیلم هم بخورد!). فیلمنامه مشخصی هم نداشت, مجموعی سکانس پراکنده بود که باید فضای یک کافی شاپ با مشتی مشتری عجیب و غریب را تداعی می کرد (می بینید ما چقدر جلوتر از زمان بودیم؟ در فضای ادبیات حرفه ای, تازه یکی دو سال است که ر. اعتمادی های جدیدالظهور ایرانی به سراغ فضاهای کافی شاپی رفته اند!) توی کافه فیلم رضا همه چیز وجود داشت: عشق های آتشین, دعوای زن و شوهری, مست کردن و عربده کشیدن (خدا به دور, وسط دانشکده!), بحث های سیاسی داغ, و ... ضمنا, فیلم دیالوگ نداشت, و از میان نویس استفاده می کرد! حالا, یکی از هنرپیشه ها گفته بود دوست دارد رقص کنان بیاید جلوی دوربین, آن یکی می گفت حتما باید با دوست پسرش همبازی شود, یکی دیگر اصرار داشت خودش میان نویسش را بنویسد, یکی دیگر هم نقشه کشیده بود شعر سیاوش قمیشی بخواند و گیتار بزند و ... اقای کارگردان هم کلی از این فضا لذت می برد. و البته جمعی از بااستعدادترین و حرفه ای ترین دانشجوهای دانشکده هم به خاطر حرمت رضا به این پروژه پیوسته بودند. خلاصه یک آش شلم شوربای واقعا خلاقانه بود, که گذشته از شوخی به نظرم ایده اش هنوز هم برای کل سینمای ایران نو است, چه رسد به فیلم های دانشجویی.

حالا واکنش من چی بود؟ خب, من دقیقا هرمیون دانشکده بودم (هری پاترخوانان معنایش را درک می کنند!) شاگرد اول دانشکده و درسخوان کلاس و از این حرفها... طوری که اگرچه گاهی قانون شکنی و قد بازی میکردم و جلوی صف اعتصاب می نشستم اما مسئولان دانشکده خیلی رعایتم را می کردند و هیچ بهانه ای نمی گرفتند. طبیعتا از شنیدن حال و هوای فیلم رضا داشتم سکته می کردم که این دیگر چه جور پایان نامه ایست. خیلی آنقدر نق زدم که داری اشتباه می کنی و مدرکت را نخواهند داد که رضا کلا ورود من را به صحنه فیلمبرداری قدغن کرد, ولی هر روز اخبار را برایم تعریف می کرد تا دلم بسوزد! انصافا هم سر صحنه داشت به بچه های خیلی خوش میگذشت. در یک کلام, یک پارتی چند هفته ای به اسم فیلم دانشجویی! شعار رضا این بود: پیاده کردن تساهل پست مدرنی در تمام جریان سخت یک فیلم سینمایی؛ آزاد گذاشتن تمام عوامل و اعتماد کردن به تصمیمات لحظه ای؛ ساختارشکنی از تمام قواعد رسمی فیلمسازی از جمله فیلمنامه معین, بازی گرفتن حرفه ای بازیگر, صدابرداری حرفه ای؛ بی نیاز بودن از مفاهیم زائد و تجملاتی مثل نمای معرف, رعایت خط فرضی, و تدوین تداومی! اسم فیلم هم شد "قصه های عمه پسند"! شاهکاری بود این بچه!

جلسه¬ی پایان نامه¬ی رضا یکی از شلوغ ترین مراسمی بود که تاریخ دانشکده به خودش دیده. اتفاق مخفیانه دیگری هم در حین تدوین خیلی خیلی بد فیلم رخ داده بود: گذاشتن میان نویس هایی که رسما و علنا استادان دانشکده را با نام و نشان مسخره می کرد! چند استاد که وسط های فیلم از سالن زدند بیرون. محض احتیاط هم آمبولانس خبر کرده بودیم: کم از نخستین نمایش عام فیلم های پازولینی نداشت! در پایان, پیش بینی من متاسفانه درست از آب درامد: نمره بسیار پایین پایان نامه (که چندان مهم نبود), و شکست بالفعل فیلمی که ایده بالقوه درخشانی داشت (که خیلی مهم بود). فیلم رضا از مهربانی بیش از حد کارگردان, و سهل گیری او نسبت به خواسته های عوامل مختلف ضربه خورده بود. تماشاچیانی که از دیدن فیلم کیف کردند, در واقع از خود فیلم چیز زیادی دستگیرشان نشده بود, بلکه چون پیشاپیش میدانستند فیلم قرار است بامزه و جالب باشد, پس حدس می زدند که کار خوبیست و باید از آن لذت برد. مثلا, اگر همه از چند ماه پیش نمی دانستند که ماجرای فیلم در یک کافی شاپ رخ می دهد, از خود فیلم این را نمی گرفتند چون حتا یک صحنه مادر هم وجود نداشت که بگوید این چند تا میز و صندلی و آدم, همه در یک سالن و کنار هم قرار گرفته اند! و از این دست...

چند روز پیش در مراسم نیمه خصوصی نمایش فیلم " تنها دوبار زندگی می کنیمhttp://www.bookcity.org/news-249.aspx" ساخته بهنام بهزادی, مهمان شهر کتاب مرکزی بودم. چند دقیقه ای درمورد فیلم حرف زدم (اینجا). بیشتر پیرامون چند نکته ساختاری فیلم بحث کردم, نوآوری در خط روایتی, و تدوین فیلم که برای سینمای ایران واقعا جدید بود. مضمون فیلم به نظرم چندان دندانگیر و جدید نیامد. حکایت مردی که در آغاز میانسالی و گرفتار بحران های هویتی و اجتماعی, به مدد ورود تصادفی یک دختر جوان متحول می شود و نگاهش به زندگی رنگ دیگری می گیرد, در این سال های بسیار تکرار شده است. اما فیلم در کلیت خود قدرتمند و گیرا بود, و تماشاگر را با تمام بازی های خود همراه می کرد (پیشنهاد می کنم فیلم را ببینید). جالب این که فیلم تمام بازی هایی را که رضا سال ها پیش مد نظر داشت, انجام داده بود و موفق هم بود: شکستن خط فرضی, تدوین جامپ کاتی, استفاده از نابازیگر, پلان های متعدد و داخلی, نداشتن فصه خطی, و ... اتفاق اقای بهزادی هم در صحبت هایش به خاطرات دوران دانشجوی و به خصوص خوابگاهی ارجاع داد, و این که چقدر از دوستانش آموخته بوده. او البته در دانشکده صدا و سیما درس خوانده است. بهزادی اصرار داشت می خواسته اثری خلق کند که قدرت مطلقه و مستبدانه مولف در آن به حداقل رسیده باشد و هر مخاطبی خوانش خود را انجام دهد, ولو خوانش هایی بسیار متفاوت. گفت که از فیلم های تک صدایی و غیردموکرات که مولف همه چیز را به بیننده حقنه می کند و مجال نفس نمی دهد, بیزار است (باز عین رضا). بعد اضافه کرد که بر تمام و تک تک جزئیات فیلم – تک تک رنگ ها و سایه ها, اشیا صحنه, نگاه ها و خنده ها, موسیقی و ...- نظارت کامل داشته و نگذاشته هیچ چیز شلخته وار از زیر دستش رد شود (عینا برعکس رضا!). اینجای کار به او گفتم که این یعنی دیکتاتوری کامل مولف در جریان خلق اثر برای رسیدن به فضایی دموکرات و باز هنگام نقد اثر! نهایتا قبول کرد. من در این فکرم که تا کجا می شود این مساله را به سایر ابعاد اجتماعی هم تسری داد: یعنی روندی را با نظارت کامل و قدرت مولفانه جلو برد تا به نتیجه ای دموکراتیک و قابل قبول رسید؟

می دانم رضا آنقدر دموکرات هست که اگر اتفاقا این وب نوشت را خواند, نه تنها ناراحت نشود بلکه دلش هوای آن روزها را بکند و خیلی هم کیف کند. آقای بهزادی هم امیدوارم مثل مانی حقیقی ناامیدمان نکند که پس از فیلم درخشان "آبادان", کاری مثل کنعان بسازد. نه, ناامیدمان نمی کند...

Saturday 30 January 2010
يلدا:

استاد اگر خوب به خاطر داشته باشم خود شما هم پايان نامه دانشجويي تان بسيار فوق العاده بود كه به نظرم بعدا خيلي از آن تكنيكها و حتي قصه ها در فيلمهاي تارانتينو وديگران استفاده شد.واقعا حيف كه خيلي ها نتوانستند اون فيلم را ببينن. دارن مي آن .من برم.

خب, از بس اهل مرام و معرفتم چی می تونم بهت بگم جز این که خیلی مخلصیم؟! شیوا

ماکان:

هاها! نوستالژی خونم اول صبح زد بالا. عجب نمایش فیلمی بود با اون آگهی میان برنامه ی «شماره تلفن 6666666».
اتفاقا همین چند روز پیش صحبت فیلم بود. فکر کنم این فیلم خاطره مشترکی در ذهن تمام سینما تاتری های اون سال ها باشه. فیلم بدی بود، اما خاطره ساخت.

آقای ز:

بعد از نود و بوقی این شاید اولین خبر مثبتی بود که از اون طرف شنیدم. از این که میشنوم یک نفر کار مثبتی کرده که ارزش دیدن یا خوندن رو داره خوشحال میشم. اگرچه خودم مدتیه کار مثبت کردن رو ترک کردم و بیشتر روی امواج منفی سوارم. یعنی امواج منفی روی من هوار شدن و دارم سعی میکنم از زیرشون بیرون بیام. راستی شما چی توصیه میکنید؟ ادامه ی کارهای مثبتی مثل تموم کردن بازخونی سی صفحه ی آخر از ترجمه ی یک کتاب 500 صفحه ای یا همینطور زل زدن به صفحه ی تلویزیون و مانیتور و ... ها؟

رضا:

چقدر عجیب...باور اینکه اینو شما نوشتین سخت بود. فکر کردم یکی سایت شما رو هک کرده.

چه زبان صمیمانه ای داره و با متن های قبلی فرق می کنه. یعنی یادآوری خاطرات اینقدر تاثیر داره؟

هر چند ما خودمان رضاییم ولی هیچ وقت از این داداش رضا ها نداشتیم. خفن ترین کاری که ما کردیم به هم ریختن مراسم شیرین انتخاب واحد با اعمال شاقه بود.ترم بعد مدیرگروه عوض شد. ترم بعدتر انتخاب واحد اینترنتی...LOL

ممنونم, زبان هر نوشته به حس من در لحظه نوشتن بر می گرده, شاید مثل باقی آدم ها ... شاید این لحظه ...
شیوا

عاطفه:

به عنوان یه سینما تئاتریِ این روزا میتونم بپرسم مالِ چه سالی بوده این پایان نامه ؟میشه به نظرتون تو آرشیو کانون فیلم پیداش کرد؟

حدود سال های 80 تا 81. بله, در آرشیو حتما هست. یعنی قانونا هر پایان نامه ای باید به آرشیو تحویل شود. اگر پیدا نکردید به من بگویید تا برایتان بگیرم. شیوا

مهدیه:

چه رضای باحالی داشتین...
ای کاش این روزا هم همچنان مشغول همون کارا باشه... با کلی کافه ی جدید ...

با این که ندیدمش اما از تعریفایی که اینجا خوندم واقعن ازش خوشم اومد.
بعضی وقتا فکر می کنم حیف این آدما...
حیف...

عاطفه:

داستانهای عمه پسند رو دیدم ،مطمئنن فیلم خیلی خوبی نیست ولی به من که خیلی چسبید فکر کنم هر سینما تئاتری ای لذت ببره از فیلم،
سر قضیه ی شیشه شویی که از خنده ریسه رفته بودیم
فیلم رو توی کانون فیلم با بیژن پروری دیدم و کلی برام توضیحات مورد نیاز اضافه تری که لازم بود رو داد
(میگفت که هم دوره ی شما بوده،نمیدونم میدونین یا نه الان مسئول کانون فیلم دانشکده است).خلاصه که هوس کردم بشینم و یه سری از پایان نامه های قدیمی رو ببینم،از جسارت این آدم تو ساختن این فیلم که خیلی خوشم اومد

سروی:

از آدمهای خاطره باز خوشم می آید . اینکه یادت نرود که بودی ، چه بودی ، کجا بودی و چطور و چرا به اینجا رسیده ای . اینکه بعضی وقت ها بایستیم و نگاهی ، حتی نیم نگاهی به پشت سر بیاندازیم ، برای یادآوری روزهای و لحظات خوش و ناخوش...

سبک نگارشتان را دوست داشتم ، نوع نگاهتان را به گذشته ، بیشتر ...

زنده باشید و شاد ... همیشه.

tahmineh:

salam.rastesh na sinamaiam na teatri vali az sabk neveshtaneton va khaterei ke goftid khosham omad...movafagh bashin

رضا :

گذشته از دریافت فنی اطلاعات فنی و خاطره شیرین روزگارتان . قصه ای که تعریف کردید با حس و شسته رفته بود. لذت تصویری از گذشته با طعمی جدید. سپاس