ژاله کشی در نوروز

عاقبت ژاله کش چاپ شد: همانی که به پدرم تقدیم کرده بودم و آنقدر مجوز وزارت ارشادش طول کشید تا او از دنیا رفت. نسخه ای از کتاب امروز و به لطف دوستان نشر چشمه برایم فرستاه شد, اما ظاهرا هنوز مجوز ترخیصش از انبار نیامده. بنابراین می توانید از دو سه روز دیگر, از آغاز سال نو, "ژاله کش" را ابتیاع فرموده و به دلبندان خود هم عیدی بدهیدش. ویژگی مهم کتاب این که: پس از نامه نگاری با نویسنده اش, خانم دانتیکا, از او خواهش کردم مقدمه ای خاص خواننده ایرانی بنویسد و بفرستد. این لطف را انجام داد, و مقدمه اش – که بی شباهت به یک داستان کوتاه زیبا نیست- در ابتدای "ژاله کش" آمده است.

میان این همه خلق تنگی و فشار عصبی که بر من و ما می رود, دیدن کتاب جدیدم دلگرمی کوچک اما مهمیست که یادم می آورد کی و کجا هستم. این یادآوری – این کی و کجا بودن- شمشیری دولبه است: هم خوشحالی از این که بازده ملموس عمری را که بر سر کلمات گذاشتم می بینم؛ و هم این اضطراب که شاید این گذران عمر از راه کلمات, در جایی دیگر و خاکی دیگر, بیشتر قدر دانسته می شد ... یادم می افتد چطور گاهی دور خودمان می چرخیم... و تمام تلاشمان را می کنیم که از این چرخش رقص طربناکی در بیاید.

خستگی اما بلاخره از روح آدم در می رود, آن وقتی که می بینی کتابت مخاطبش را یافته است. مثل خیلی از شهرهای دیگر که محبت هنری و ادبیشان نصیبم شده, چند هفته پیش هم به دعوت کارگاه ادبی شهرستان خرم آباد, مهمان آن ها بودم. کارگاهی دو روزه که یک روزش به نقد و بررسی چند داستان نوشته¬ی اعضای کارگاه, و سپس نقد آن ها بر یکی ازداستان های "دود مقدس" من گذشت؛ و یک روزش هم به نقد و صحبت های شرکت کنندگان درمورد داستانی از کتاب "زندگی شهری", و حرف های من در مورد ترجمه و ویژگی های آن در ایران امروز.
خوانده شدن یکی از داستان هایم در فضای فلک افلاکی این شهرستان دور و سرسبز, این که بچه ها با جدیت بنشینند به داوری خط به خط داستان, بتکانندش, روی هر کلمه اش گیر بدهند, برایش استوری برد بکشند, و دوستش داشته باشند, برایم از هر جایزه ریز و درشتی که می شد اینجا بگیرم, شیرین تر و مهم تر بود. خستگی اینجور وقت ها فرار می کند, اینجور وقت هایی که یادم می اید سه چهار سال پیش خیلی از مدعیان ادبیات هم بارتلمی را نمی شناختند, یا به کتابش توجه زیادی نمی کردند, اما امروز "زندگی شهری" و "زن تسخیر شده" با چاپ های بعدیشان به راه خودشان ادامه می دهند, و در شهری که بنا به آمار رسمی - و متاسفانه – بیشترین درصد بیکاری کشور را دارد, با چنین جدیت و همیتی از سوی بچه هایی دنبال می شوند که نمی خواهند زندگی و هدفشان را در مقابل آمار و ارقام ببازند. جدا از لجبازی ادبی من, این ها همه از برکت آن مخاطب گمنامیست که در هر جای ایران, چه در گران ترین مد لباس و چه پوشیده در چادر سیاهش, آرام نشسته و برای دلش, غیورانه می خواند. من و ما مزد خودمان را اینجور وقت ها می گیریم.

این ها را نوشتم که هم خبر کتاب جدید را بدهم, هم خبر سفر اخیرم را – که احتمالا خود بچه ها در سایتشان مفصلش را خواهند نوشت- و هم بگویم در سال جدید دست از آرزوهایم نخواهم کشید. آن دو 8 بی انصاف که خوشی چندانی به جا نداشتند... اما امیدوارم باشیم که همنشینی 8و9 روزگار بهتری بسازد.
حالا, ای تویی که اثرت, کتابت, فیلمت, نقاشیت, یا قطعه موسیقیت هنوز متولد نشده, یا جایی انبار شده, ممنوع شده, سرش به سنگ خورده, یا از آن ناامید شده ای! از کارت دست نکش. فرزند ذهنیت را رها نکن. هر چقدر هم که سخت, روزی به دینا می آید و روی پای خودش می ایستد و مایه سرفرازیت می شود.

لحظه تحویل سال برای همه دوستان دور و نزدیکم ارزوی شادی خواهم کرد. عیدتان مبارک.

Wednesday 17 March 2010
آقای ز:

سلام
شاید باور نکنید ولی ظرف چند روز گذشته اولین شبیه که تونستم یه کم سرصبر پای کامپیوتر و ایمیلهام بشینم و چه فرخنده شبی. چاپ کتابتون رو تبریک میگم، اگرچه خاطره تلخ درگذشت پدرتون رو هم با خودش داره ولی به هر حال حاصل زحماتتونه و باید بخاطرش به شما تبریک گفت. امیدوارم خلق تنگ و فشار عصبی و تمام اینها هیچ وقت نتونه مانع کارتون بشه. قوی باشید که توی این دنیای بی در و پیکر چاره ای جز قوی شدن نیست. عیدتون مبارک و سال خوبی براتون آروز دارم.

راستی حیف که اینجا خیابون انقلاب نداره وگرنه فردا صبح جلوی کتابفروشی هاش بودم. شاد باشید

سعید زکی پور:

سلام
از صمیم قلب این موفقیت را به شما تبریک می گم
امیدوارم سال جدید سال پر رنگ شدن شادیها و بی رنگ شدن غم هاتون باشه

محمد هاشمی:

سلام خانم مقانلو،خوشحالم که همچنان می توانم از طریق این خانه ی مجازی با شما در ارتباط باشم و از تجربیاتتان استفاده کنم.
راستش من یکی از آن بچه های کارگاه ادبی شهرستان خرم اباد هستم (همان که با شما دو بار عکس گرفتم و شما به شوخی گفتین هر روز با یک لباس با من عکس می گیری!)
آری لحظات می گذرد و فقط خاطره ای باقی می ماند،چه خوب که این خاطره ها شیرین باشد،مثل خاطره ی دو روزه ی حضور شما در کارگاه ما و این که چه درسها به ما یاد دادید،قدر دان شماییم.
باتشکر
راستی کم کم داشت یادم می رفت سال نو را تبریک بگویم.
از طرف تمام بچه های کارگاه به شما سال نو را تبریک می گویم.

سینا :

سلام
عیدتون مبارک. چاپ کتابتون رو هم تبریک میگم.

احمد بیرانوند:

سلام
از خواندن خبر چاپ خوشحال شدم
تبریک می گم
سال نو هم مبارک

سروی:

سلام
تبریک میگم بانو

با اشتیاق منتظر آمدن کتابتون می مونم

در ضمن ...
سال نو مبارک

زنده باشید و شاد ... همیشه

حسین:

سلام خانم مقانلو
سال نو و نیز چاپ کتابتون رو تبریک می گم.
براتون آرزوی سلامتی و برای پدر گرامی تون آرزوی آمرزش دارم.
سربلند باشید.

مرتضی:

سلام. سال نو مبارک. انتشار کتابتان را تبریک می گویم. امیدوارم مثل مجموعه های قبلی خواندنی باشد.

رضا:

خوشحالمون کردین خیلی زیاد زیاد. انشاءالله بقیه بچه هاتونم تصدیق بگیرنو تو کتابخونه های ما ویراژ بدن.

اگر در چنین فضاهایی بودم حتما دعوتتان می کردیم. بابت مقدمه مخصوص هم ممنون.

سال نو تون مبارک.


امید:

خانم مقانلو دو تبریک به خاطر کتاب و سال نو! شاد و سربلند باشید.

soodaroo:

واقعا مبارک باشد خانوم مقانلو

به امید ازادی بقیه ی کتاب های تان
دعا می کنم

rasool haghjoo:

سلام
سال نو مبارک همنویس خوب
....
خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم.. به روزم با (سبک ، چون قاصدک )

لنگرودی:

سلام
سال نو خجسته باد
بعد از مدتها تونستم سری بهتون بزنمو یاد کلاسای ارشد- روزای یکشنبه ی سوره، توی میدون فلسطین- برام زنده بشه، راستی تولد کتابتون رو هم بهتون شادباش میگم.
تو این سال ببری، شاد باشیدو پر از معجزه!
به امید دیدار...

مسعود ساکی:

سلام عرض شد... فضای بسیار زیبایی آفریدین... یه سوال... با سرکار خانوم نسرین مقانلو نسبتی دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام. خیر. شیوامقانلو

مهدیه:

سلام بر شیوا مقانلوی عزیز.

چاپ کتابتون رو تبیک می گم و امیدوارم به زودی بخونمش.

خیلی زیبا همه چیز را توضیح داده اید و البته از شما جز این انتظار نیست.

سال نو هم اگر چه دیر اما مبارک !

افشین:

سرکار خانم مقانلو ،
انتشار کتاب جدیدتان را تبریک می گویم و امیدوارم فرصتی فراهم شود شما را در نمایشگاه کتاب از نزدیک زیارت کنیم. آیا در انتخاب عنوان کتاب " ژاله کشان" گوشه چشمی به عنوان کتاب سیگار کشان داشتید؟ هرچند ژاله کجا و سیگار کجا. آن یکی روح نواز است و این یکی جانگداز. شاد و تندرست باشید.

هيربد نيك سرشت:

سلام خانم مقانلو راستش تا امروز هيچ آشنايي با شما و آثارتون نداشتم اما امروز توي كتابخونه دانشگاه متن مصاحبه شمابا روزنامه فرهيختگان رو خوندم.با خوندنش دلم گرفت البته براي خودم راستي ببخشيد درگذشت پدر بزرگوارتون رو بهتون تسليت ميگم.ميخوام بيشتر در مورد ژاله كش توضيح بديد.ممنون.

علیرضا جهانگیری:

سلام


با " تنها حضور "

به روز و منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.


در ضمن شما در پیوندهای من قرار دارید جهت ارتباط مستمر


ارادتمند

غزل:

سلام شیوا جان. من اون غزلی ام که در اصفهان دیدی در بهار آرزو. تبریک میگم و به همنشینی ای که گفتی دوست دارم خوشبین باشم. اینورا اومدی یه ندا ای ام به ما بده.