روحیه شاعرانه قصابانه در بیمارستان

مدت هاست نمی دانم چطور چراغ اینجا را روشن کنم که هم حرفم را زده باشم, هم حرفی باشد که خواندنش چند ثانیه از عمر آدم شناس یا ناشناسی به نام خواننده وبلاگ را بسازد. این "بسازد", از آن واژه مخفی های چند کاره است: یعنی چی بنویسم که هم به فکر ببردت, هم به خنده بیندازدت, هم لجت را برانگیزاند, و هم دل خودم را خالی کرده باشم؟

مثلا شاید این یکی: چندی قبل به خاطر بیماری و عمل جراحی عزیزی, چند روزی را در یک بیمارستان خصوصی معروف گذراندم که نمی گویم جایتان خالی. گله کلیشه ای پول زیاد و سرویس بد و پرسنل بی تفاوت و در و دیوار کثیف را نمی کنم (این ها را در برگه نظرخواهی خود بیمارستان پر کردم و نوشتم). نه خیر, حکایت طبع شاعرانه و وحشیانه مسئولان بیمارستان است (که البته نمی دانم ماجرای زیر دستپخت طبع لطیف کدام مسئول است. ضمنا اسم بیمارستان فعلا نزد خودم محفوظ است):

روز اول داشتم میان راهروهای بخش 3 قدم می زدم, بخشی که بیماران از آن جا عازم اتاق عمل می شدند, و انشالاه که سالم برمی گشتند: بخشی که باید سرشار از روحیه مثبت و امید به زندگانی می بود. از دور متوجه شدم روی تخته اعلانات یکی از دیوارها, با خط جلی چند بیت شعر مرقوم فرموده اند. اولش به طبع هنردوست ایرانی آفرین گفتم که به فکر روحیه بیماران و همراهان مضطربشان بوده. اما شعر را که خواندم دچار همین حالی شدم که شما الان خواهید شد. روی وایت بُرد نوشته بود:

در مسلخ عشق جز نکو را نکوشند / روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن نهراس / مردار بود هر آن که او را نشکند

به به! عجب انتخابی! به قول کلاس های دوره دبیرستان معنیش این می شود که: بیمار گرامی, زیر دست پزشکان ما مردن, لیاقت می خواهد! ما هر آدم بیخودی را که نمی کشیم, باید آدم "نکو"یی باشی تا جانت را بگیریم! ضمنا, مردن که ترس نداره!
بیشتر از آن سرگرم بیمار خودمان بودم که راه بیفتم و سراغ این مسئول خوش ذوق مربوطه را بگیرم. دو سه روز بعد متوجه شدم دست با کفایتش شعر را عوض کرده و ابیاتی دیگر نشانده. باز هم خام شدم و گفتم شاید فهمیده انتخاب قبلیش اشتباه بوده. اما جلو که رفتم حالم بدتر شد. ابیات جدید این بود:

ای کاش که جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک / چون سبزه امید آرمیدن بودی

!!!!! معنیش؟ روشن است دیگر: یعنی ای بیمار عزیز! دنیا همچین جای دهن سوزی هم نیست, همه اش سختی و مرارت است. بهتر است بمیری تا دست کمی کمی بیارامی! ضمنا, فکر برگشت هم نباش چون قدر یک علف هم شانس برگشتن نداری!

جالبتر این که نویسنده ناشناس و کم سواد, افعال آخر ابیات را به شکل اول شخص جمع صرف کرده بود, یعنی نوشته بود: "ای کاش که جای آرمیدن بودیم! / یا این ره دور را رسیدن بودیم!" که معنیش میشود این که حضرت خیام خودش را در شکل زبانم لال تشکی تصور کرده که کاش میشد رویش آرمید! و راه دور را نزدیک کرد!

comments ( 15 ) | permalink | Tuesday 03 August 2010