زنده باد اصغر آقا فیلمی

در بین آدم های مختلفی که اطرافم حضور دارند, کسی نمی داند - و خودش هم نمی داند - که اصغرآقا فیلمی چه تاثیر بزرگ و مهمی بر روحیه و حالات من داشته است. به راحتی عواطفم را کنترل کرده, اشکم را درآورده, باعث شادیم شده, مرا به افکار عمیق فروبرده و به سفرهای دور و دراز کشانده است. و کیست این اصغرآقای قدر قدرت و توانا؟
اصغر آقا, فیلمی محله ماست. صبح ها جاهای دیگر شهر می رود وا عصرهایش را وقف رساندن فیلم های روز دنیا به مشتاقان محله ما کرده. چند سال است که حاشیه پیاده روی جلوی مغازه ها, بساط پهن می کند و فیلم ها را روی یک تکه یونولیت بزرگ سفید, با نظم خاصی جلویش می چیند, از چپ به راست: ردیف ترسناک, اکشن, خانوادگی, عشقی, کمدی, و کارتون! این تقسیم بندی ژانری کاملا خودجوشیست که او برای خودش ومشتریان دائمیش ترتیب داده. اطلاعات خاصی هم راجع به کارها نمی دهد جز این که: در دنیا پرفروش است, فلانی تویش بازی می کند (البته فقط چند هنرپیشه خیلی مشهور را می شناسد), یا بزن بزن است. فیلم غیرخانوادگی و غیراخلاقی هم کلا ندارد. به قول خودش چندان اهل فیلم هنری نیست چون مشتریها هم بیشتر فیلمهای روز آمریکایی می خواهند, اما گاهی بین بساطش کارهای شاخص و کمیابی هم پیدا می شود (ضمنا اگر کیفیت فیلم پایین یا بد باشد, یا به قول خودش پرده ای, می توانیم حتا بعد از چند روز پس بدهیم و عوضش کنیم) .
جوان است و خیلی محجوب, سرش همیشه پایین است, و با شرم و لبخند به آدم نگاه می کند. اگر هم تعداد خریدهایت بیشتر از موجودی جیبت باشد اصلا مهم نیست: می گوید برو هر وقت دوباره از اینجا رد شدی حساب کن! قیمت ها هم که هر دی.وی.دی هزار تومان. چند وقت پیش اما بگیر و ببندها شروع شد. بساطش را جمع کردند, آخر داشت کار ممنوعه می کرد. مجبور شد یک مشت ابزار و پیچ و مهره جلویش بریزد و فیلمها را بکند توی چند تا پلاستیک سیاه که مثلا رد گم کند که دارم ابزار می فروشم ... یک روز هم روسری و شال... یک روز هم گردنبند بدلی. ولی همه می دانستیم و می دانیم که اصل قضیه چیست و کجاست. صاف می رویم سراغ پلاستیک های مشکی. دو هفته پیش که دیدمش گفت چند وقتی نبودم و حالا هم می ترسم که جلوی خودم کیسه فیلم ها را باز کنی. برو آن طرف خیابان, پشت شمشادها, و فیلم ها را ببین! گفتم حالا نمی شود همین طرف خیابان, بروم مثلا در حیاط ورودی فلان ساختمان؟ گفت نه, برای مردم مزاحمت ایجاد می شود. خلاصه من را با دویست سیصد تا فیلم فرستاد آن طرف و خودش ایستاد پای بساط النگو بدلی ها. پریروز دوباره رفتم سراغش که متوجه شدم سیستمش پیشرفته تر و فنی تر شده! گفت برو توی ماشینم که آن طرف خیابان پارک شده بشین, جعبه فیلم ها همانجاست! چند لحظه گیج و ویج مانده بودم که قضیه ماشین و جعبه چیست! اما انگار ماجرا جدی بود. خودش هم همراهم آمد و در را برای من و یک آقای میانسال باز کرد. کولر را هم روشن کرد که گرما نخوریم (به خدا خیلی آدم نازنینیست). من و آقاهه سوار شدیم و با حس مشترکی از خجالت و حماقت به هم نگاه کردیم, و بعد با سر افکنده و تند تند فیلمها را ورق زدیم. در باز شد و یک دختر جوان هم سوار شد و سلام کرد, بعد یک پسر جوان, بعد آقاهه رفت و پسر دیگری آمد... و در فواصل این پیاده و سوار شدن ها همه شرمگین بودیم, انگار همدست یک خلافکاری بزرگ و جذاب و کمیاب, و هرکس سوار و پیاده می شد من مثل خل ها می خندیدم: از خشم, از حقارت... انگار می خواستیم معامله مواد مخدر بکنیم. گرچه شنیده ام پیدا کردن و خریدنش خیلی راحت تر از این حرف ها و این مخفی کاریهاست.
این روزها روزهای "سینما"ست: 21 شهریور روز ملی سینماست. همان سینمایی که ما درسش را در دانشکده اش خواندیم و سرمان را با افتخار بالا گرفتیم. همان سینمایی که آقای ده نمکی که به سمت هیات امنایش منسوب شده گفته که این دانشکده تا امروز بیشتر تکنیسین بیرون داده تا محقق و عالِم سینما. همان سینمایی که بدون فیلم دیدن اصلا معنا ندارد. فیلم که نبینی باقی همه کشک است. اما کجا می توانیم فیلم ببینیم ای روز ملی سینما؟
اصغر آقا! از تو ممنونم که بهترین و شادترین و غمناک ترین لحظات عمرم را برایم ساختی. فیلمهای برادران "داردن" و "کوئن" هایم را از بساط تو پیدا کردم, "آلمادوآر" و "فاتح آکین" و "هالستروم" را هم همینطور تا کلکسیونم کم نیاورد. یک روز که خیلی حالم بود "ماما میا" را به من دادی و آنقدر به شعف آمدم که تمام هفته را شاد بودم؛ سریال "لاست" را تو به من معرفی کردی تا در قسمت آخرش آنقدر آبغوره بگیرم و هق هق کنم که انگار افراد خانواده ام را از دست داده ام؛ اجازه دادی با کاپیتان "جک اسپارو" تا انتهای دنیا بادبان بکشم؛ و پارسال که مراسم اسکار را از دست دادم, فردا صبحش فیلم ضبط شده اش را دستم دادی تا اجرای بی نظیر "هیو جکمن" مبهوتم کند. وقتی آزار آدم ها یا محیط امانم را بریده, نشسته ام پای کارتون های تو و همه چیز را فراموش کرده ام. اگر پلاستیک سیاه فیلم های تو نباشد, نه درسی که خوانده ام کارکردی دارد, نه شغلم قابل ادامه دادن است, و نه می توانم کاستی های دنیای واقعی اطراف را تحمل کنم. می دانم که نه مغازه داری, نه امنیت شغلی, نه آینده کاری, نه بیمه و نه خیلی چیزهای دیگر. اما کسانی هستند که از تو متشکرند حتا اگر خودت ندانی. این روزها روز سینماست و بزرگان سینما در حال تقدیر و تمجید از خدمات ارزنده یکدیگرند. من هم می گویم زنده باد اصغر آقا فیلمی.

Monday 13 September 2010
رضا:

خیلی حال کردم با این نوشته. اون قسمت خجالت کشیدن از همدیگه معرکه بود.
چنین حسی رو اون موقع ها که تو مغازه دوستم دنبال فیلم میگشتم تجربه کردم.
الان ولی اوضاع فرق کرده اونجا دیگه اون شور و حالو نداره.

منم جور دیگه ای فیلم نگاه می کنم و به هر کیفیتی راضی نمیشم. معمولا این مدل فیلم ها خیلی با کیفیت نیستن خب. همه هم اصغر آقای شما نیستن.

تقریبا تمام فیلهایی که اصغر آقا فیلمی ها دارند تو اینترنت هست. یه سرچ کوچولو بهتون اثبات می کنه.

لاست هم یه تیکه کوچوله جدید به عنوان اختتامیه تو دی وی دی رسمیش قرار داده شده به اسم The New Man In Charge
که قابل پیدا شدن تو اینترنت هست و دیدنش خالی از لطف نیست و یاد آور خاطرات توپ.

بابت آگاه کردنم از روز ملی سینما هم تشکر می کنم.

فرشته:


سلام خانم مقانلوی عزیز
چقدر دوست داشتم این مطلب شما را. انگار این اصغر آقای شما را می شناسم... چه فیلمها که به واسطه این اصغرآقا فیلمی ها ندیده ایم... منهم می گویم: زنده باد اصغرآقا فیلمی.
ممنون.

آقای ز:

یادم افتاد که شبها، ساعت نه به بعد در فاصله بین فلکه اول تا سوم تهرانپارس جوانها با ساک های پر از فیلم و نگاه پر از هراس می ایستادند (شاید هنوز هم باشند) و ما هم مثل شما با ترس و انگار داریم خطای بزرگی میکنیم فیلم ها را زیر و رو میکردیم. خودشان راهنمایی هم می دادند، بعضی هایشان کمابیش مطلع هم بودند... باز هم یادم افتاد که وقتی برای ماموریت کاری به سنندج میرفتم دو پاساژ بود که فیلم فروشها آنجا رسما مغازه داشتند. داخل که میشدی بدون ترس و لرز یک آلبوم جلویت میگذاشتند و هر چه میخواستی از آن آلبوم سوا میکردی، بعد از ظهر هم فیلمها را بدون دردسر تحویل میگرفتی. کیفیت؟ عالی. یادش بخیر این دلخوشی های کوچکی که دیگر نیستند

بامداد:

با شرایط موجود نمی تونم هم جهت فیلم راز به همه چیز خوشبین باشم و امیدواروبه ناچاردارم روزی رو می بینم که نسل اصغرآقا فیلمی که هیچ، اثری از آثار تکنسین های سینمای ایران (!) هم باقی نماند و جاودانه های سینمای ما قلقلک و اخراجیها در راستای سینمای با محتوا حرکت کنن.
اما نه خدا و نه شیطان،سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند،بتی که دیگرانش می پرستیدند.

لیلا:

النگو بدلی و شال و روسری از فیلم مهمتره این نکته ظریف و جالبی بود.

ترانه برومند:

شیوای عزیز چقدر نوشته ات را دوست داشتم، انگار دالانی بود که به سرعت باد مرا از تمام روزها و سالهای هروله هایم گذر داد. هروله هایی با دلی برهنه برای تسکین با شادی های کوچک فرهنگی دیریاب و لی دیرپا... راستش را بخواهی بزرگداشت اصغر آقا کمی هم خجالتم داد... یاد بزرگ مرد فیلمی خودم آقا سعید افتادم که به غیر از حجب و حیا و مرام و خلاصه این خصوصیتهای اضغر آقای شما یک دایره المعارف سیار سینمایی است. جوانی که شناسنامه ی سینمایی های عالم از "کاروای و چن کائگه گرفته تا دیوید کراننبرگ و جارموش و خلاصه همه را در جیب دارد. همه فیلمهایی که میفروشد را دیده مگر آنهایی را که خودش کم ارزش ارزیابی میکند. مشتریهای غیر ایرانی اش را هم با انگلیسی قابل قبولی راه میاندازد... یک لپ تاپ هم دارد که با آن اطلاعاتش را در اینترنت به روز میکند و از خبرهای زرد مجله ها و موثقترینشان را در اختیار آدم میگذارد... همیشه فکر میکنم که این آقا سعید یک پدیده است که اگر در یو سی ال ای درس سینما خوانده بود حتما خودش یک کارگردان صاحب نام میشد. آخرین باری که رفته بودم چند تایی فیلم بخرم گفتم: "دستت درد نکنه آقا سعید این آخرین فیلمی که بهم دادی چند روزی از تمام افسردگیهام نجاتم داد و انگار فراریم داد به بهشت" این را که گفتم سرش را انداخت پایین. اول فکر کردم شاید حرف بدی زدم ولی بعد گفت: "حرف فرار نزنین خانم که با این که این مملکت رو دوست دارم ولی مسافرم... زندگیم اینجا خوب نمیگذره." گفتم: "بیخیال آقا سعید داری میری بمونی؟" بغضش گرفت و دیگر سر بلند نکرد... در راه بازگشت خودم گمشده ای بودم که به فرار استعدادها فکر میکردم... کیسه ی فیلم ها توی دستم عرق کرده بود و احساس میکردم حتی آن هم دیگر در دستم بند نمیشود.

مسعود:

خیلی جالب بود... واقعاً به گردنمون حق دارند.... نه اینترنت آنچنانی داریم و نه رفیقی توی اورژینال بازها... خلاصه زنده باد همه اصغر اقاها... حتی اونهایی که پرده ای بهمون میندازند یا فیلماشون خرابه یا ... خلاصه زنده باد
راستی یکبار یکی رو دیدم دو تا کارتون فیلم گذاشت جلوم وسط جستجوی شاعرانه ام پلیس اومد شروع کرد دنبالش کردذن و من موندم و دو تا کارتون فیلم... علیرغم ریسک 2 تا کارتون فیلم رو (در کمال خوش بینی و خوش اندیشی) دادم مغازه روبرویی که طرف نگون بخت از حبس که دراومد بیاد پسشون بگیره

آصفه:

شیوا نوشته ات سرشار بود از نوستالژی ، اصغر آقای ما اسمش" مسعود فیلمی " بود و در آن روزهای دور که گاهی دور تر از هزار سال به نظر می رسند ، در آن روزها که فیلم خوب پیدا کردن کیمیا بود ، می تونستی به "مسعود فیلمی" اسم فیلمی رو که میخوای بگی و روش حساب کنی که به دستت می رسونتش،...دیدن خیلی از فیلم های خوب زندگیم را در زمانی که باید می دیدمشان به او مدیونم و تو این را بعد از این همه سال به یادم انداختی ، پس زنده باد مسعود فیلمی، اصغر آقا و تمام کسانی که با کیسه های سیاهشان روزهایی طلایی برای ما ساختند و می سازند.... واز تو هم متشکرم به خاطر نوشته ی زیبات

مسعود:

سلام سرکار خانم مقانلو
مشتاق دیدار
راه کم دردسرتری هم هست
خرید یک اکانت رپیدشیر و داشتن یک اینترنت حداقل 512(اگر به عنوان استاد جایی تدریس می کنید، می تونید اینترنت نامحدود بگیربد) و یک نرم افزار دانلود منیجر

این یه سایت برای اولی:
Rapidbaz.com
زحمت دومی با خودتون
سومی رو هم از اینجا دانلود کنید:
http://www.p30download.com/archives/internet/download_manager/download_internet_download_manager_full_patch/

سمیرا:

کجاست این اصغر آقا؟ آدرسش را بدهید ما هم استفاده کنیم ما نداریم از این اصغر آقاها!!زنده باد !

افشین:

ای کاش اصغر آقاها فیلم های باب میل مرا هم داشتند. اما متاسفانه کمتر توانسته ام فیلم های مورد علاقه ام را در بساط آن ها پیدا کنم. شاید هم ایراد از من است که سلیقه خاصی دارم. آخر من فقط فیلم های کلاسیک را دوست دارم و معتقدم سینمای جهان از دهه پنجاه میلادی در سراشیب سقوط افتاد . دهه های بیست تا پنجاه دورانی طلایی در سینمای آمریکا و اروپا بود که شاید دیگر هرگز تکرار نشود. فضای آن فیلم ها کجا و فیلم های یکبار مصرف امروزی کجا. کارگردان های بزرگی که وقتی رفتند جانشینی برایشان پیدا نشد. جان فورد، جان هیوستن، رنه کلر، اورسون ولز ،دسیکا، ژان رنوار،هیچکاک، مورناو، فریتز لانگ و بسیاری دیگر. سینمای آمریکا که روزگاری لااقل در داستان پردازی حرف اول را می زد – هرچند مانند همتای اروپایی خود سینمایی معنا گرا نبود- به چنان قهقرایی دچار شده است که در بهترین حالت به جعبه مدادرنگی شبیه شده است، با تصاویر خیره کننده توخالی . واقعا نمی توانم بسیاری از فیلم های امروزی را بیش از چند دقیقه تحمل کنم. نمی گویم در این سال ها فیلمهای خوب ساخته نمی شود اما به چه تعدادی. مسئله این جاست که در جهان کنونی هوش جای خرد را گرفته است و این می تواند عواقب وحشتناکی داشته باشد. سینما یک نمونه اش است. سایر هنرها نیز وضعیت بهتری ندارند.

مقدسی:

حتما به غرب می دویم.شاید هم شاید.کف پاهایم داغ شده است.می نشینم روی ماسه ها.سرم را پايين مي اندازم.شوری قطره ای گوشه ی چشمم را می سوزاند.

وحید علیزاده رزازی:

درود خانم مقانلو گرامی
آن جا که از سینمای آکادمیک مان گفتید و من را هم به یاد مدرک لیسانس سینمای توی گنجه ام انداختید را دوست داشتم و با خودم ماندم که راستی ما بیش تر به سینما خدمت کردیم یا امثال اصغر آقا فیلمی؟!
به هر صورت فضای نوشته تان توی این روزهای کم حوصلگی، احساس خانگی خوبی به من داد.
به من هم سر بزنید.
پاینده باشید.

...:

چه جوري مي شه از خود فرار كرد؟
..
از نوشته هاتون لذت بردم..
راديو زمانه الان مطلبي از بلگتون خوند..

صادق:

سلام.
1-چقدر صفحه قشنگی داره وبتون
2- نوشتتون تصویر داشت و یه حس آشنا و من هوس کردم شماره اصغر آقا رو هم به شماره سعید و پوریا و افشین که توی موبایلم سیو کردم اضافه بکنم .
3- این شخصیت اصغر آقا چقدر شبیه اوون مردیه که توی مترو بادکنک می فروشه .
4- کلا فیلم آخرین پناهگاهیه ه میشه بعد از یک روز خرکاری رفت سراغش
5- موفق باشید

علی اصغر آزمون( خورموج سر خط):

سلام دوست گرامی کارهایتان لذت بخش بود. مانا و نویسا باشید[گل]
به روزم

پژک صفری:

یاد اصغر فرهادی افتادم. ضمنا"
...
وقت کم می‌آورم برای مردنِ برایت
دلبندم!

ملکرخ:

با صداقت خاصی مینویسید و در نگاه اول شخصیت دلپذیری دارید. من شما را در کانون نقد ادبیات در مورد کتاب آلیس ملاقات کردم. ترجمه عشق یا ازدواج اما گلدمن را از من دریافت کردید.ای میلی از شما در کتاب هول نیافتم.جند ماهی ست در ایران هستم و حقیقتا با دلی امیدوار به رقص زندگی به راهنمایی و همفکری شما و دوستان خوبتان در مورد کتاب جدیدم و یکسری کتب انگلیسی دیگر نیازمندم. قول میدم موضوعات جدید برایتان جالب باشد. با آرزوی خوشبختی زندگی زمین و عاشقان هنرآفرینش

نوبادی:


سلام شیوای عزیز:

در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست

«حواله برکه لبهای خشک، خنده ای از ته دل....»

پراپا قرص دوستتون داریم.بس که خون گرمید.

محسن:

شیوا مقانلوی عزیز

برایتان آرزوی سلامتی دارم

دعوت می کنم از وب سایت اثر دیدن فرمایید
www.asar.name

سپاس

نوبادی:

سلام شیوای عزیز...

این شعرو بداهه برا شما گفتم...
امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره:

«میگفت چشمم از شرح آنچه دیده
دلم آزرده می گشت و پریده
خواص قلب و دیده عالمی هست
کز آن عبرت گرفت کس ،او آنچه دیده.»

حکایت اوناییه که دیدن...

صادق:

سلام مجدد
ممنونم که به وبلاگم آمدید.
نمی دونم چقدر براتون فیلم مهمه به هر حال من بهتون یه آدرس می دم می تونین تشریف ببرین کلکسیونهای خوب را بخرید
خیابون 16 آذز پائین تر از درب غربی پائین دانشگاه یه جوونی به نام سعید بساط می کنه البته من تلفنش را هم دارم.
دنبال تبلیغات و اینجور چیزا نیستم اما حالا که توی این شرایط نمی تونیم به هم کمک بکنیم فکر کنم نباید این تبادل های فرهنگی را از هم دریغ کنیم.
موفق باشید

نوبادی:

سلام شیوا مقانلوی عزیز.

راجع به تقاضای اومدن به زنجان برا حضور در جمع بچه های گروه داستان نویسی حوزه هنری زنجان می خواستم ببینم امکانش هست برای سخنرانی بیاید زمجان.
بابت هزینه ایاب و ذهاب و اقامتتون مشکلی وجود نداره اگه منت بذاریدو قدم به دیده ما بذارید...
خیلی دوست داریم از راهنمایی های شما بهره مند بشیم.
امیدوارم این تقاضا رو رد نکنید.
پیشاپیش از جواب مثبتتون ممنونم!
امیدوارم بتونیم میزبان خوبی برا شما باشیم.