چند روز قبل, قبل از این سیلاب دلچسب, بیرون و دنبال کارهایم بودم که دوست خوبم "س" زنگ زد. "س" اخلاق مرا می شناسد, پس عجیب نبود که با دلواپسی خبر می داد داشته از فلان کوچه رد می شده که یک سگ طفلکی سفید و مامانی را دیده که انگار از خانه در رفته و سرگردان است: سگی باغی و بزرگتر از آن که بشود بردش توی ماشین یا منزل, و البته در معرض ترس یا پرخاش یا رفتارهای نه چندان مناسب سایر عابران.
"س" که خودش هم از دوستداران جدی حیوانات است, می خواست تلفنی مشورت کند که چه کنیم, ولی من هم اخلاق خودم را می شناسم. می دانستم اگر شخصا سر صحنه حاضر نباشم دلم آرام نمی گیرد. این شد که با چند تلفن عذرخواهی و موکول کردن تمام جلسه ها و برنامه های آن روزم به دو ساعت دیرتر, توی تاکسی پریدم تا خودم را به آن ها برسانم.
حالا این دست قدرتمند "از قضای روزگار" را ببینید که درست در همان لحظه سرگردانی سگ در آن محل, هم دوست من درجا سر می رسد, هم من می توانم خودم را برسانم, و هم خانمی مهربان و عضو انجمن حمایت از حیوانات مشغول خرید از سوپر محل است و شاهد ماجر! خان مهربان بلافاصله وار عمل شده بود, طوری که وقتی در طول مسیر به "س" زنگ زدم و گفتم با پناهگاه وفا تماس بگیرد, با خوشحالی خبر داد که این خانم همین حالا مشغول هماهنگ کردن با پناهگاه است و تا برسم جواب نهایی را گرفته ایم.
با پناهگاه وفا و فعالیتشان اتفاقی در فیس بوک آشنا شدم: و تحسینشان کردم. یک گروه خصوصی هستند که خوراک و سرپناه و دوا و درمان صدها حیوان بی سرپناه را فراهم کرده اند (سایتشان را ببینید: +). از هرجای تهران که حیوان بی سرپرستی را برایشان بفرستید, با آغوش باز قبولش می کنند. حوصله این جمله های کلیشه ای را هم ندارم که مثلا در جامعه ای با این همه کودک گرسنه چرا باید شکم حیوانات بی سرپرست را سیر کرد. دل خودم هم خون است که تهران دارد شبیه شهرهای هند می شود که تا می خواهی یک ساندویچ بخوری ده جفت چشم گرسنه و دست کوچک مثل قلاب راه گلویت را می بندند. کمکمان به همنوعانمان سر جای خودش, و منافاتی با حیوان دوستی ندارد. به نظرم هرچه مخلوقاتی بی پناه تر و زبان بسته تر باشند, حمایت نشانه روشن تری از رشد جامعه و مدنیت مردم است. یعنی کاری را بکنی که قرار نیست همان جا یا کمی بعد برایت نفعی داشته باشد, یا کسی را مدیونت کند, یا برایت شهرتی بیاورد. در این شهری که خود مای اشرف مخلوقات هم باید به شش چشم داشته باشیم و از شش جهت خودمان را بپاییم که مبادا یکی هوس کند و زیرمان بگیرد یا کیفمان را بقاپد, وضعیت امنیتی موجودات دم دار خیلی وخیم تر از این حرف هاست.
سفید بود و خیلی آرام و خانگی. یا به دلایلی بیرونش کرده بودند, یا خودش زده بود بیرون. میامد کنار دست و پایمان و دلش نوازش می خواست. تا رسیدم "س" او را به من سپرد و خودش را انداخت توی سوپر تا کمی آب و خوراکی برای زبان آویزان از تشنگی سگ بگیرد. خانم مهربان هم مشغول هماهنگی تلفنی با وفا بود که می گفتند امروز ماشین نداریم, خودتان بفرستیدش تا ما تحویل بگیریم. باز از "قضای روزگار" در همان کوچه آپارتمانی در حال ساخت بود و کارگر جوان جوشکاری سر ساختمان بود که وانت داشت! اولش کمی تردید داشت اما کار به این جا رسید که گفت خودش هم کلی کبوتر دارد و حیوانات را دوست دارد (بگذریم که زیرلبی از من پرسید آیا این سگ خیلی قیمتیست؟! بنده هم قاطعانه خیالش را راحت کردم که هیچ ارزشی ندارد و ما صرفا برای دلمان این کار را می کنیم). خلاصه مبلغی درخواست کرد که قرار شد نصفش را همان جا و موقع سوار کردن سگ به او بدهیم, و نصفش را هم هنگام تحویل از مسئولان وفا بگیرد. باز "از قضای روزگار" مهندس سازنده آن ساختمان را می شناختم, پس به جوانک هشدار دادم که از فاملیل های آق مهندس هستم و خیال بدی درمورد سگ به سرش نزند! قرار شد یک ساعت دیگر ببردش. خوشبختانه و "از قضای روزگار" سر ساختمان خلوت بود و جز جوشکار, فقط یک پیرمرد حضور داشت. پس با طنابی توی حیاط ساختمان بستیمش, غذایش را گذاشتیم, و خداحافظی کردیم. بگذریم که چقدر پشت سرمان زوزه کشید (احتمالا ترجیح می داد کنار ما باشد تا کارگرها!) ولی من باید برمی گشتم دنبال کارهایم و "س" هم کلاس داشت. اما خانم مهربان دلمان را گرم کرد که یک ساعت دیگر همراه همسرش می آید تا اوضاع را کنترل کند. پس از چند تماس تلفنی, عصرش مسئولان وفا خبر دادند که سگ سفیدمان بالاخره صحیح و سالم نزدشان رسیده است.
آن شب و چند شب بعدی را حال خوبی داشتم که "قضای روزگار" گاهی چه مهربان می شود: هم برای ما, هم برای او.

