دیدار از یک میراث فرهنگی جاندار

من عاشق آثار عتیقه و اشیا باستانیم. نه این که هر عتیقه ای به صرف لب- پَر بودنش محل عشقم باشد: نه, آن هایی را دوست دارم که اصالت و قدمتشان با ظرافت مورد نظرم همراه باشد. گاهی تک و تنهایشان برایم جالب اند؛ و گاهی در همنشینی شان با اشیا جدیدتر و امروزی هیجان انگیز اند. مهم اما, آن اصل"اصالت" است. من به رغم زندگی در زمانه پسامدرن از بین رفتن "کلان روایتها", از ورایت های کلا و آدم های کلان لذت میبرم. خون فئودالی دارم.
بعضی آدم ها میراث فرهنگی زنده اند: باید تا نرفته اند, رفت و دید و قدر دانست و تحسین کرد (یکی از بزرگ ترین افسوس هایم این است که ارگ بم رفت و من ندیدمش). فضای اطراف این آدمها, مثل فضای اطراف اثار باستانیست: هم سنگین و هم شفاف, هم مرموز و هم به روز.
چند وقت قبل به دعوت و همراهی دوستی گرامی و فرهیخته, با یکی از این آثار باستانی زنده ملاقات کردم: دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن (وب سایت شخصی شان: http://eslaminodushan.com) دکتر تازه از کانادا برگشته بود, و آن روز عصر به روال معمول خودش, دو ساعتی پذیرای مهمانان همیشگی و باخبر, یا ناخوانده و جدید (مثل من) بود.
خوشامدگویی مودب و محکمش ما روی صندلیهایی راهنمایی کرد که به ردیف روبروی میز کارش چیده شده بودند. همان اول کار, متوجه دکمه سردست های طلای پیراهن اتوخورده و آبیش شدم؛ و بعد کارد نامه بری کلاسیکی که لابلای انبوه کاغذها و قلمهای روی میز بزرگش, یله داده بود.
این همه تمیزی... و من در این فکر بودم دکتر هشتاد و شش ساله است.
ما تازه رسیده بودیم پیشش, که او برگشت سرکارش: این که می گویم برگشت یعنی بعد از همان سلام نخست, خیلی جدی گفت "میبخشید, من باید چند صفحه ازکارهایم را تصحیح کنم. تا تمامشان نکنم, نمیتوانم با شماها حرف بزنم." و همه ماندیم درسکوت, روی صندلی, تا کارش را تمام کند... و من کیف کردم.
باید دکتر ندوشن باشی تا این کارت نه تنها بی نزاکتی نباشد, که تحسین انگیز هم بنماید؛ آن هم برای منی که اگر گوشه سلام کسی لب - پَریده باشد, آماده ام تا برنجم.
مقایسه اش کردم با اهل ادب و هنر امروزی, نسل من و بعد از من: نسلی که به جای جاده, حاشیه جاده را چسبیده اند؛ و جَست بزرگشان این است که توی یک کافه یا یک نهایتا کتابفروشی دور هم جمع شوند – یا توی همین جهان مجازی اینترنت, دور هم جمع "نشوند"- و مدام از کارهای نکرده و خط های هنوزنانوشته و فانتزی های هنری آینده شان صحبت کنند, و یا چهار خطی توی وبلاگی بنویسند ... و نهایتا هیچ از خود آفرینش هنر و ادبیات.
بالای میز مقرفرماندهیش تابلویی بزرگی با تصویر و ابیاتی از فردوسی نصب بود. به گفته همان دوست, دکتر محل کارش را وقف بنیاد شاهنامه پژوهی کرده و کارهای خودش را هم همانجا انجام میدهد؛ همان کارهایی که وقتی تمام شد, رو کرد به ما و با هر کس چند جمله ای فراخور حال او گفت: هنوز همانجا کار میکنی؟ ... کار کتابخانه ندوشن به کجا رسید؟ ... شما تازگیها چه نوشته ای؟.... و اظهار محبتی بزرگوارانه به من که چند جلد از کتاب های لاغرم را برایش برده بودم.
گفت جلد چهارم از مجموعه "روزها" – سرگذشت نامه ای که به این بهانه, تاریخ معاصر ایران را هم زیر ذره بین برده و بخشهایی از آن در کتاب های دبیرستانی هم بود- در ارشاد مانده تا منوط به برخی حذفها, مجوز بگیرد. گفت به بررسان گفته عجله ای برای درامدن کتابش ندارد, و اگر قرار است کتاب آنجا بماند, پس بماند. گفت که تصمیمی برای ادامه کار- مثلا "روزها"ی پنجم - ندارد.
و من در این فکر بودم دکتر هشتاد و شش ساله است.
بعد با همان خونسردی ساعتش را نگاه کرد. نزدیک هفت عصر بود, و مصمم اعلام کرد که بلند شوید برویم, وقت تمام است.
باز هم نرنجیدیم, و نرنجیدیم.
همراهش از پله ها سرازیر شدیم؛ و به رسم خودمان ایرانیها که چندبار خداحافظی می کنیم, میخ آخرین خداحافظی را توی کوچه محکم کردیم. و هر کس به سویی رفت.
در این زمانه, مخصوصا در این زمانه, قدر بزرگ ها و بزرگ زاده های ادب و هنرمان را بدانیم. من با خیلی ها دست نمی دهم, اما دست بعضی ها را باید بوسید... تاهستند

Wednesday 10 August 2011
احسان. ر:

این خون فئودالیتون را خوب نوشتید؛ قربان.:)


شما لطف دارین, دوست و همکار گرامی. شیوا

مریم ر.:

من هم دوبار به این دفتری که وصفش را کردید رفته ام و هر بار شگفت زده از این همه نظم و دیسیپلین و البته سادگی بی حد و حصر آنجا..گنجینه هایی که می روند دیر یا زود بی آن که کمی فقط کمی به آن ها نزدیک شده باشیم
ممنون از این حس خوب که با ما قسمت کردید خانوم

احمد بیرانوند:

حسودیم می شود
ندوشن هم دیدنی است هم خواندنی
نمی شود دوستش نداشت
البته کدکنی و پاریزی را هم

masume amedy:

سلام خانوم مقانلو
البته من قبلا هم شما را خوانده بودم
هنرمندان و ادیبان زیادی گمنام هستند. البته ما باید آنها را بیابیم و به نظرم چه قدردانی ای بزرگ تر از این که اهل کتاب بود و خواند...